شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 421 از 993

متن اصلی

بوردگه در چنان شد سوار که از ما یکی را دو صد شد شکار وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ حصاری پر از مردم و جای تنگ بجنگ حصار اندرون سی هزار همانا که شد کشته در کارزار همان بد که بیدادگر بود مرد ورا دانش و بخت یاری نکرد همه روی کشور سپه گسترید شدست او کنون از جهان ناپدید ازین پس فرستم بشاه آگهی ز روزی که باشد مرا فرهی ازان پس بیامد به شادی نشست پری روی پیش اندرون می بدست ببد تا بهار اندرآورد روی جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی همه دشت چون پرنیان شد برنگ هوا گشت برسان پشت پلنگ گرازیدن گور و آهو بدشت بدین گونه بر چند خوشی گذشت به نخچیر یوزان و پرنده باز همه مشک بویان بتان طراز همه چارپایان بکردار گور پراگنده و آگنده کردن بزور بگردن بکردار شیران نر بسان گوزنان بگوش و بسر ز هر سو فرستاد کارآگهان همی چست پیدا ز کار جهان پس آگاهی آمد ز چین و ختن از افراسیاب و ازان انجمن که فغفور چین باوی انباز گشت همه روی کشور پرآواز گشت ز چین تا بگلزریون لشکرست بریشان چو خاقان چین سرورست نداند کسی راز آن خواسته پرستنده و اسب آراسته که او را فرستاد خاقان چین بشاهی برو خواندند آفرین همان گنج پیرانش آمد بدست شتروار دینار صدبار شست چو آن خواسته برگرفت از ختن سپاهی بیاورد لشکر شکن چو زین گونه آگاهی آمد بشاه بنزدیک زنهار داده سپاه همه بازگشتند ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان چو برداشت افراسیاب از ختن یکی لشکری شد برو انجمن که گفتی زمین برنتابد همی ستاره شمارش نیابد همی ز چین سوی کیخسرو آورد روی پر از درد با لشکری کینه جوی چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه طلایه فرستاد چندی براه بفرمود گودرز کشواد را سپهدار گرگین و فرهاد را که ایدر بباشید با داد و رای طلایه شب و روز کرده بپای بگودرز گفت این سپاه تواند چو کار آید اندر پناه تواند ز ترکان هرآنگه که بینی یکی که یاد آرد از دشمنان اندکی هم اندر زمان زنده بر دارکن دو پایش ز بر سر نگونسار کن چو بی رنج باشد تو بی رنج باش نگهبان این لشکر و گنج باش تبیره برآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی داری بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ که خورشید را آرزو کرد جنگ چو بیرون شد از شهر صف بر کشید سوی کوکها لشکر اندر کشید میان دو لشکر دو منزل بماند جهانداران گردنکشان را بخواند چنین گفت کامشب مجنبید هیچ نه خوب آید آرامش اندر بسیچ طلایه برافگند بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت بیک هفته بودش هم آنجا درنگ همی ساخت آرایش و ساز جنگ بهشتم بیامد طلایه ز راه بخسرو خبر داد کآمد سپاه سپه را بدان سان بیاراست شاه که نظاره گشتند خورشید و ماه چو افراسیاب آن سپه را بدید بیامد برابر صفی برکشید بفرزانگان گفت کین دشت رزم بدل مر مرا چون خرامست و بزم مرا شاد بر گاه خواب آمدی چو رزمم نبودی شتاب آمدی کنون مانده گشتم چنین در گریز سری پر ز کینه دلی پرستیز بر آنم که از بخت کیخسروست و گر بر سرم روزگاری نوست بر آنم که با او شوم همنبرد اگر کام یابم اگر مرگ و درد بدو گفت هر کس فرزانه بود گر از خویش بود ار ز بیگانه بود که گر شاه را جست باید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 421 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).