شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 422 از 993

متن اصلی

همه چین و توران بپیش تواند ز بیگانگان ار ز خویش تواند فدای تو بادا همه جان ما چنین بود تا بود پیمان ما اگر صد شود کشته گر صد هزار تن خویش را خوار مایه مدار همه سربسر نیکخواه توایم که زنده بفر کلاه توایم وزآن پس برآمد ز لشکر خروش زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش ستاره پدید آمد از تیره گرد رخ زرد خورشید شد لاژورد سپهدار ترکان ازان انجمن گزین کرد کار آزموده دو تن پیامی فرستاد نزدیک شاه که کردی فراوان پس پشت راه همانا که فرسنگ ز ایران هزار بود تا بگنگ اندر ای شهریار ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ دو لشکر برین سان چو مور و ملخ زمین همچو دریا شد از خون کین ز گنگ و ز چین تا بایران زمین اگر خون آن کشتگان را ز خاک بژرفی برد رای یزدان پاک همانا چو دریای قلزم شود دولشکر بخون اندرون گم شود اگر گنج خواهی ز من گر سپاه وگر بوم ترکان و تخت و کلاه سپارم ترا من شوم ناپدید جز از تیغ جان را ندارم کلید مکن گر ترا من پدر مادرم ز تخم فریدون افسونگرم ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین آب من پیش تو تیره شد ازان بد سیاوش گنهکار بود مرا دل پر از درد و تیمار بود دگر گردش اختران بلند که هم باپناهند و هم باگزند مرا سالیان شست بر سر گذشت که با نامداری نرفتم بدشت تو فرزندی و شاه ایران توی برزم اندرون چنگ شیران توی یکی رزمگاهی گزین دوردست نه بر دامن مرد خسروپرست بگردیم هر دو بوردگاه بجایی کزو دور ماند سپاه اگر من شوم کشته بر دست تو ز دریا نهنگ آورد شست تو تو با خویش و پیوند مادر مکوش بپرهیز وز کینه چندین مجوش وگر تو شوی کشته بر دست من بزنهار یزدان کزان انجمن نمانم که یک تن بپیچد ز درد دگر بیند از باد خاک نبرد ز گوینده بشنید خسرو پیام چنین گفت با پور دستان سام که این ترک بدساز مردم فریب نبیند همی از بلندی نشیب بچاره چنین از کف ما بجست نماید که بر تخت ایران نشست ز آورد چندین بگوید همی مگر دخمهٔ شیده جوید همی نبیره فریدن و پور پشنگ بورد با او مرا نیست ننگ بدو گفت رستم که ای شهریار بدین در مدار آتش اندر کنار که ننگست بر شاه رفتن بجنگ وگر همنبرد تو باشد پشنگ دگر آنک گوید که با لشکرم مکن چنگ با دوده و کشورم ز دریا بدریا ترا لشکرست کجا رایشان زین سخن دیگرست چو پیمان یزدان کنی با نیا نشاید که در دل بود کیمیا بانبوه لشکر بجنگ اندر آر سخن چند آلودهٔ نابکار ز رستم چو بشنید خسرو سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن بگوینده گفت این بداندیش مرد چنین با من آویخت اندر نبرد فزون کرد ازین با سیاوش وفا زبان پر فسون بود دل پرجفا سپهبد بکژی نگیرد فروغ زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ گر ایدونک رایش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست کس تهمتن بجایست و گیو دلیر که پیکار جویند با پیل و شیر اگر شاه با شاه جوید نبرد چرا باید این دشت پرمرد کرد نباشد مرا با تو زین بیش جنگ ببینی کنون روز تاریک و تنگ فرستاد برگشت و آمد چو باد شنیده سراسر برو کرد یاد پر از درد شد جان افراسیاب نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب سپه را بجنگ اندر آورد شاه بجنبید ناچار دیگر سپاه یکی با درنگ و یکی با شتاب زمین شد بکردار دریای آب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 422 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).