شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 426 از 993

متن اصلی

و دیگر که این شاه پیروزگر بیابد همی ز اختر نیک بر از ایران برفتیم تا پیش گنگ ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ ز کاری که سازد همی برخورد بدین آمد و هم بدین بگذرد چو بشنید لشکر ز رستم سخن یکی پاسخ نو فگندند بن که ما سربسر شاه را بنده ایم ابا بندگی دوست دارنده ایم بخشکی و بر آب فرمان رواست همه کهترانیم و پیمان وراست ازان شاد شد شاه و بنواختشان یکایک باندازه بنشاختشان در گنجهای نیا برگشاد ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد ز دینار و دیبای گوهرنگار هیونان شایسته کردند بار همیدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت کارزار ز گاوان گردون کشان ده هزار ببر دند تا خود کی آید بکار هیونان ز گنج درم ده هزار بسی بار کردند با شهریار بفرمود زان پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب ز خویشان و پیوند چندانک هست اگر دخترانند اگر زیر دست همه در عماری براه آوردند ز ایوان بمیدان شاه آوردند دو از نامداران گردنکشان که بودند هر یک بمردی نشان چو جهن و چو گرسیوز ارجمند بمهد اندرون پای کرده ببند همه خویش و پیوند افراسیاب ز تیمارشان دیده کرده پر آب نواها که از شهرها یادگار گروگان ستد ترک چینی هزار سپرد آن زمان گیو را شهریار گزین کرد ز ایرانیان ده هزار بدو گفت کای مرد فرخنده پی برو با سپه پیش کاوس کی بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و چینی حریر یکی نامه از قیر و مشک و گلاب بفرمود در کار افراسیاب چو شد خامه از مشک وز قیر تر نخست آفرین کرد بر دادگر که دارنده و بر سر آرنده اوست زمین و زمان را نگارنده اوست همو آفرینندهٔ پیل و مور ز خاشاک تا آب دریای شور همه با توانایی او یکیست خداوند هست و خداوند نیست کسی را که او پروراند بمهر بر آنکس نگردد بتندی سپهر ازو باد بر شاه گیتی درود کزو خیزد آرام را تار و پود رسیدم بدین دژ که افراسیاب همی داشت از بهر آرام و خواب بدو اندرون بود تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه چهل پیل زیشان همه بسته گشت هر آنکس که برگشت تن خسته گشت بگوید کنون گیو یک یک بشاه سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه چو بر پیش یزدان گشایی دو لب نیایش کن از بهر من روز و شب کشیدیم لشکر بما چین و چین و زآن روی رانم بمکران زمین و زآن پس بر آب زره بگذرم اگر پای یزدان بود یاورم ز پیش شهنشاه برگشت گیو ابا لشکری گشن و مردان نیو چو باد هوا گشت و ببرید راه بیامد بنزدیک کاوس شاه پس آگاهی آمد بکاوس کی ازان پهلوان زادهٔ نیک پی پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان بر گرفتند راه چو آمد بر شهر گیو دلیر سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیش گاه و رادید کاوس بر پای جست بخندید و بسترد رویش بدست بپرسیدش از شهریار و سپاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه بگفت آن کجا دید گیو سترگ ز گردان وز شهریار بزرگ جوان شد زگفتار او مرد پیر پس آن نامه بنهاد پیش دبیر چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادی دو دیده پر از نم شدند همه چیز دادند درویش را بنفریده کردند بدکیش را فرود آمد از تخت کاوس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 426 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).