شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 427 از 993

متن اصلی

بیامد بغلتید بر تیره خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک وز آن جایگه شد بجای نشست بگرد دژ آیین شادی ببست همی گفت با شاه گیو آنچ دید سخن کز لب شاه ایران شنید می آورد و رامشگران را بخواند وز ایران نبرده سران را بخواند ز هر گونه ای گفت و پاسخ شنید چنین تا شب تیره اندر چمید برفتند با شمع یاران ز پیش دلش شاد و خرم بایوان خویش چو برزد خور از چرخ رخشان سنان بپیچید شب گرد کرده عنان تبیره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه جهاندار پس گیو را پیش خواند بران نامور تخت شاهی نشاند بفرمود تا خواسته پیش برد همان نامور سرفرازان گرد همان بیگنه روی پوشیدگان پس پرده اندر ستم دیدگان همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای چو گرسیوز بدکنش را بدید برو کرد نفرین که نفرین سزید همان جهن را پای کرده ببند ببردند نزدیک تخت بلند بدان دختران رد افراسیاب نگه کرد کاوس مژگان پر آب پس پردهٔ شاهشان جای کرد همانگه پرستنده بر پای کرد اسیران و آنکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را جدا یکی را نگهبان یکی را ببند ببردند از پیش شاه بلند ازان پس همه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود بارزانیان داد تا آفرین بخوانند بر شاه ایران زمین دگر بردگان مهتران را سپرد بایوان ببرد از بزرگان و خرد بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای بدژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود بگرسیوز آمد چنان جای بهر چنینست کردار گردنده دهر خنک آنکسی کو بود پادشا کفی راد دارد دلی پارسا بداند که گیتی برو بگذرد نگردد بگرد در بی خرد خرد چون شود از دو دیده سرشک چنان هم که دیوانه خواهد پزشک ازان پس کزیشان بپردخت شاه ز بیگانه مردم تهی کرد گاه نویسنده آهنگ قرطاس کرد سر خامه برسان الماس کرد نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری که شد ترک و چین شاه را یکسره ببشخور آمد پلنگ و بره درم داد و دینار درویش را پراگنده و مردم خویش را بدو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه سیم هفته بر جایگاه مهی نشست اندر آرام با فرهی ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود همی داد گل جام می را درود بیک هفته از کاخ کاوس کی همی موج برخاست از جام می سر ماه نو خلعت گیو ساخت همی زر و پیروزه اندر نشاخت طبق های زرین و پیروزه جام کمرهای زرین و زرین ستام پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهر نگار همان جامهٔ تخت و افگندنی ز رنگ و ز بو وز پراگندنی فرستاد تا گیو را خواندند براورنگ زرینش بنشاندند ببردند خلعت بنزدیک اوی بمالید گیو اندران تخت روی وزان پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر نبشتند نامه که از کردگار بدادیم و خشنود از روزگار که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی وز در تاج و تخت بدی را که گیتی همی ننگ داشت جهانرا پر از غارت و جنگ داشت ز دست تو آواره شد در جهان نگویند نامش جز اندر نهان همه ساله تا بود خونریز بود ببدنامی و زشتی آویز بود بزد گردن نوذر تاجدار ز شاهان وز راستان یادگار برادرکش و بدتن و شاه کش بداندیش و بدراه و آشفته هش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 427 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).