شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 429 از 993

متن اصلی

برین گونه چون شاه پاسخ شنید ازان جایگه لشکر اندر کشید بیامد گرازان بسوی ختن جهاندار با نامدار انجمن برفتند فغفور و خاقان چین برشاه با پوزش و آفرین سه منزل ز چین پیش شاه آمدند خود و نامداران براه آمدند همه راه آباد کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست همه بوم و بر پوشش و خوردنی از آرایش بزم و گستردنی چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه ببستند آذین به بیراه و راه بدیوار دیبا برآویختند ز بر زعفران و درم ریختند چو با شاه فغفور گستاخ شد بپیش اندر آمد سوی کاخ شد بدو گفت ما شاه را کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم جهانی ببخت تو آباد گشت دل دوستداران تو شاد گشت گر ایوان ما در خور شاه نیست گمانم که هم بتر از راه نیست بکاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست از بر نامور پیشگاه ز دینار چینی ز بهر نثار بیاورد فغفور چین صد هزار همی بود بر پیش او بربپای ابا مرزبانان فرخنده رای بچین اندرون بود خسرو سه ماه ابا نامداران ایران سپاه پرستنده فغفور هر بامداد همی نو بنو شاه را هدیه داد چهارم ز چین شاه ایران براند بمکران شد و رستم آنجا بماند بیامد چو نزدیک مکران رسید ز لشکر جهاندیده ای برگزید بر شاه مکران فرستاد و گفت که با شهریاران خرد باد جفت خروش ساز راه سپاه مرا بخوبی بیارای گاه مرا نگه کن که ما از کجا رفته ایم نه مستیم و بیراه و نه خفته ایم جهان روشن از تاج و بخت منست سر مهتران زیر تخت منست برند آنگهی دست چیز کسان مگر من نباشم بهر کس رسان علف چون نیابند جنگ آورند جهان بر بداندیش تنگ آورند ور ایدونک گفتار من نشنوی بخون فراوان کس اندر شوی همه شهر مکران تو ویران کنی چو بر کینه آهنگ شیران کنی فرستاده آمد پیامش بداد نبد بر دلش جای پیغام و داد سر بی خرد زان سخن خیره شد بجوشید و مغزش ازان تیره شد پراگنده لشکر همه گرد کرد بیاراست بر دشت جای نبرد فرستاده را گفت بر گرد و رو بنزدیک آن بدگمان باز شو بگویش که از گردش تیره روز تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز ببینی چو آیی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد فرستادهٔ شاه چون بازگشت همه شهر مکران پرآواز گشت زمین کوه تا کوه لشکر گرفت همه تیز و مکران سپه برگرفت بیاورد پیلان جنگی دویست تو گفتی که اندر زمین جای نیست از آواز اسبان و جوش سپاه همی ماه بر چرخ گم کرد راه تو گفتی برآمد زمین بسمان وگر گشت خورشید اندر نهان طلایه بیامد بنزدیک شاه که مکران سیه شد ز گرد سپاه همه روی کشور درفشست و پیل ببیند کنون شهریار از دو میل بفرمود تا برکشیدند صف گرفتند گوپال و خنجر بکفت ز مکران طلایه بیامد بدشت همه شب همی گرد لشکر بگشت نگهبان لشکر از ایران تخوار که بودی بنزدیک او رزم خوار بیامد برآویخت با او بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم بزد تیغ و او را بدونیم کرد دل شاه مکران پر از بیم کرد دو لشکر بران گونه صف برکشید که از گرد شد آسمان ناپدید سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه روده برکشیدند هر دو گروه بقلب اندر آمد سپهدار طوس جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس بپیش اندرون کاویانی رفش پس پشت گردان زرینه کفش هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 429 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).