شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 432 از 993

متن اصلی

بجستند بر دشت و باع و سرای گرفتند بر هر سوی رهنمای همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابند جایی نشان چو بر جستنش تیز بشتافتند فراوان ز کسهای او یافتند بکشتند بسیار کس بی گناه نشانی نیامد ز بیداد شاه همی بود در گنگ دژ شهریار یکی سال با رامش و میگسار جهان چون بهشتی دلاویز بود پر از گلشن و باغ و پالیز بود برفتن همی شاه را دل نداد همی بود در گنگ پیروز و شاد همه پهلوانان ایران سپاه برفتند یکسر بنزدیک شاه که گر شاه را دل نجنبد ز جای سوی شهر ایران نیایدش رای همانا بداندیش افراسیاب گذشتست زان سو بدریای آب چنان پیر بر گاه کاوس شاه نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه گر او سوی ایران شود پر ز کین که باشد نگهبان ایران زمین گر او باز با تخت و افسر شود همه رنج ما پاک بی بر شود ازان پس بایرانیان شاه گفت که این پند با سودمندیست جفت ازان شارستان پس مهان را بخواند وزان رنج بردن فراوان براند ازیشان کسی را که شایسته تر گرامی تر از شهر و بایسته تر تنش را بخلعت بیاراستند ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند چنین گفت کایدر بشادی بمان ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان ببخشید چندانک بد خواسته ز اسبان وز گنج آراسته همه شهر زیشان توانگر شدند چه با یاره و تخت و افسر شدند بدانگه که بیدار گردد خروس ز درگاه برخاست آوای کوس سپاهی شتابنده و راه جوی بسوی بیابان نهادند روی همه نامداران هر کشوری برفتند هر جا که بد مهتری خورشها ببردند نزدیک شاه که بود از در شهریار و سپاه براهی که لشکر همی برگذشت در و دشت یکسر چو بازار گشت بکوه و بیابان و جای نشست کسی را نبد کس که بگشاد دست بزرگان ابا هدیه و با نثار پذیره شدندی بر شهریار چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج نهشتی که با او برفتی برنج پذیره شدش گیو با لشکری و زآن شهر هر کس که بد مهتری چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز پیاده شد و برد پیشش نماز جهاندار بسیار بنواختشان برسم کیان جایگه ساختشان چو خسرو بنزدیک کشتی رسید فرود آمد و بادبان برکشید دو هفته بران روی دریا بماند ز گفتار با گیو چندی براند چنین گفت هر کو ندیدست گنگ نباید که خواهد بگیتی درنگ بفرمود تا کار برساختند دو زورق بب اندر انداختند شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود بفرمود تا بادبان برکشید بدریای بی مایه اندر کشید همان راه دریا بیک ساله راه چنان تیز شد باد در هفت ماه که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت که از باد کژ آستی تر نگشت سپهدار لشکر بخشکی کشید ببستند کشتی و هامون بدید خورش کرد و پوشش هم آنجا یله بملاح و آنکس که کردی خله بفرمود دینار و خلعت ز گنج ز گیتی کسی را که بردند رنج وزان آب راه بیابان گرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت چو آگاه شد اشکش آمد براه ابا لشکری ساخته پیش شاه پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین همه تیز و مکران بیاراستند ز هر جای رامشگران خواستند همه راه و بی راه آوای رود تو گفتی هوا تار شد رود پود بدیوار دیبا برآویختند درم با شکر زیر پی ریختند بمکران هرآنکس که بد مهتری وگر نامداری و کنداوری برفتند با هدیه و با نثار بنزدیک پیروزگر شهریار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 432 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).