شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 433 از 993

متن اصلی

و زآن مرز چندانک بد خواسته فراز آورید اشکش آراسته ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید و زآن نامداران یکی برگزید ورا کرد مهتر بمکران زمین بسی خلعتش داد و کرد آفرین چو آمد ز مکران و توران بچین خود و سرفرازان ایران زمین پذیره شدش رستم زال سام سپاهی گشاده دل و شاد کام چو از دور کیخسرو آمد پدید سوار سرفراز چترش کشید پیاده شد از باره بردش نماز گرفتش ببر شاه گردن فراز بگفت آن شگفتی که دید اندر آب ز گم بودن جادو افراسیاب بچین نیز مهمان رستم بماند بیک هفته از چین بماچین براند همی رفت سوی سیاوش گرد بماه سفندار مذ روز ارد چو آمد بدان شارستان پدر دو رخساره پر آب و خسته جگر بجایی که گر سیوز بدنشان گروی بنفرین مردم کشان سر شاه ایران بریدند خوار بیامد بدان جایگه شهریار همی ریخت برسر ازان تیره خاک همی کرد روی و بر خویش چاک بمالید رستم بران خاک روی بنفرید برجان ناکس گروی همی گفت کیخسرو ای شهریار مراماندی در جهان یادگار نماندم زکین تومانند چیز برنج اندرم تا جهانست نیز بپرداختم تخت افراسیاب ازین پس نه آرام جویم نه خواب بر امید آن کش بچنگ آورم جهان پیش او تار وتنگ آورم ازان پس بدان گنج بنهاد سر که مادر بدو یاد کرد از پدر در گنج بگشاد و روزی بداد دو هفته دران شارستان بود شاد برستم دو صد بدره دینار داد همان گیو را چیز بسیار داد چو بشنید گستهم نوذر که شاه بدان شارستان پدر کرد راه پذیره شدش با سپاهی گران زایران بزرگان و کنداوران چو از دور دید افسر و تاج شاه پیاده فراوان بپیمود راه همه یکسره خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین بگستهم فرمود تا برنشست همه راه شادان و دستش بدثست کشیدند زان روی ببهشت گنگ سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ وفا چون درختی بود میوه دار همی هرزمانی نو آید ببار نیاسود یک تن ز خورد و شکار همان یک سواره همان شهریار زترکان هرآنکس که بد سرفراز شدند ازنوازش همه بی نیاز برخشنده روز و بهنگام خواب هم آگهی جست ز افراسیاب ازیشان کسی زو نشانی نداد نکردند ازو در جهان نیز یاد جهاندار یک شب سرو تن بشست بشد دور با دفتر زند و است همه شب بپیش جهان آفرین همی بود گریان وسربر زمین همی گفت کین بنده ناتوان همیشه پر از درد دارد روان همه کوه و رود و بیابان و آب نبیند نشانی ز افراسیاب همی گفت کای داور دادگر تودادی مرانازش و زور و فر که او راه تو دادگر نسپرد کسی را زگیتی بکس نشمرد تو دانی که او نیست برداد و راه بسی ریخت خون سربیگناه مگر باشدم دادگر یک خدای بنزدیک آن بدکنش رهنمای تودانی که من خود سراینده ام پرستنده آفریننده ام بگیتی ازو نام و آواز نیست ز من راز باشد ز تو راز نیست اگر زو تو خشنودی ای دادگر مرابازگردان ز پیکار سر بکش در دل این آتش کین من بیین خویش آور آیین من ز جای نیایش بیامد بتخت جوان سرافراز و پیروز بخت همی بود یک سال در حصن گنگ برآسود از جنبش و ساز جنگ چو بودن بگنگ اندرون شد دراز بدیدار کاوسش آمد نیاز بگستهم نوذر سپرد آن زمین ز قچغار تا پیش دریای چین بی اندازه لشکر بگستهم داد بدو گفت بیدار دل باش و شاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 433 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).