متن اصلی
بچین و بمکران زمین دست یاز
بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی
مگر زو شود روی گیتی تهی
و زآن جایگه خواسته هرچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود
ز مشک و پرستار و زرین ستام
همان جامه و اسب و تخت وغلام
زگستردنیها و آلات چین
ز چیزی که خیزد ز مکران زمین
ز گاوان گردونکشان چل هزار
همی راندپیش اندرون شهریار
همی گفت هرگز کسی پیش ازین
ندید ونبد خواسته بیش ازین
سپه بود چندانک برکوه و دشت
همی ده شب و روز لشکر گذشت
چو دمدار برداشتی پیشرو
بمنزل رسیدی همی نو بنو
بیامد بران هم نشان تا بچاج
بیاویخت تاج از برتخت عاج
بسغد اندرون بود یک هفته شاه
همه سغد شد شاه را نیک خواه
وزآنجا بشهر بخارا رسید
ز لشکر هوا را همی کس ندید
بخورد و بیاسود و یک هفته بود
دوم هفته با جامه نابسود
بیامد خروشان بتشکده
غمی بود زان اژدهای شده
که تور فریدون برآورده بود
بدو اندرون کاخها کرده بود
بگسترد بر موبدان سیم و زر
برآتش پراگند چندی گهر
و زآن جایگه سر برفتن نهاد
همی رفت با کام دل شاه شاد
بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ
چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری
بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه
بجایی که بگذشت شاه و سپاه
همه بوم کشور بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
درم ریختند از بر و زعفران
چه دینار و مشک از کران تا کران
بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری
سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد
سیم هفته آهنگ بغداد کرد
هیونان فرستاد چندی ز ری
بنزدیک کاوس فرخنده پی
دل پیر زان آگهی تازه شد
تو گفتی که بر دیگر اندازه شد
بایوانها تخت زرین نهاد
بخانه در آرایش چین نهاد
ببستند آذین بشهر وبه راه
همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده
جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند
ز گنبد بسرها فرو ریختند
چو بیرون شد از شهر کاوس کی
ابا نامداران فرخنده پی
سوی طالقان آمد و مرو رود
جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه
بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین
ستایش سزای جهان آفرین
همی گفت بی تو مبادا جهان
نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
زجمشید تا بفریدون رسید
سپهر و زمین چون تو شاهی ندید
نه زین سان کسی رنج برد از مهان
نه دید آشکارا نهان جهان
که روشن جهان برتو فرخنده باد
دل وجان بدخواه تو کنده باد
سیاوش گرش روز باز آمدی
بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار
بشد پایه ها ناپدید از نثار
بفرمود پس کانجمن را بخوان
بایوان دیگر بیارای خوان
نشستند در گلشن زرنگار
بزرگان پرمایه با شهریار