متن اصلی
همی گفت شاه آن شگفتی که دید
بدریا در و نامداران شنید
ز دریا و از گنگ دژ یادکرد
لب نامداران پراز باد کرد
ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ
شمرهاو پالیزها چون چراغ
بدو ماندکاوس کی در شگفت
ز کردارش اندازه ها برگرفت
بدو گفت روز نو وماه نو
چو گفتارهای نو و شاه نو
نه کس چون تواندر جهان شاه دید
نه این داستان گوش هر کس شنید
کنون تا بدین اختری نو کنیم
بمردی همه یاد خسرو کنیم
بیاراست آن گلشن زرنگار
می آورد یاقوت لب میگسار
بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه
همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم
برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه شان خلعت آراستند
زگنج آنچ پرمایه تر خواستند
برفتند هر کس سوی کشوری
سرافراز بانامور لشکری
بپرداخت زان پس بکارسپاه
درم داد یک ساله از گنج شاه
وزآن پس نشستند بی انجمن
نیا و جهانجوی با رای زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه
جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب
نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست
اگر چندمان دادگر یاورست
نیا چون شنید از نبیره سخن
یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب
بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست
چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان
بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای
مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه
نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی
نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب
دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید
برفتند با جامه های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه
ببودند بادرد و فریاد خواه
جهان آفرین را همی خواندند
بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست
برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کآتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
بیک ماه در آذرابادگان
ببودند شاهان و آزادگان
ازان پس چنان بد که افراسیاب
همی بود هر جای بی خورد و خواب
نه ایمن بجان و نه تن سودمند
هراسان همیشه ز بیم گزند
همی از جهان جایگاهی بجست
که باشد بجان ایمن و تن درست
بنزدیک بردع یکی غار بود
سرکوه غار از جهان نابسود
ندید ازبرش جای پرواز باز
نه زیرش پی شیر و آن گراز
خورش برد وز بیم جان جای ساخت
بغار اندرون جای بالای ساخت
زهر شهر دور و بنزدیک آب
که خوانی ورا هنگ افراسیاب
همی بود چندی بهنگ اندرون
ز کرده پشیمان و دل پرزخون
چو خونریز گردد سرافراز
بتخت کیان برنماند دراز
یکی مرد نیک اندران روزگار
ز تخم فریدون آموزگار
پرستار با فر و برزکیان
بهر کار با شاه بسته میان
پرستشگهش کوه بودی همه
ز شادی شده دور و دور از رمه
کجا نام این نامور هوم بود
پرستنده دور از بروبوم بود