شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 436 از 993

متن اصلی

یکی کاخ بود اندران برز کوه بدو سخت نزدیک و دور از گروه پرستشگهی کرده پشمینه پوش زکافش یکی ناله آمد بگوش که شاها سرانامور مهترا بزرگان و برداوران داورا همه ترک و چین زیر فرمان تو رسیده بهر جای پیمان تو یکی غار داری ببهره بچنگ کجات آن سرتاج و مردان جنگ کجات آن همه زور ومردانگی دلیری ونیروی و فرزانگی کجات آن بزرگی و تخت و کلاه کجات آن بروبوم و چندان سپاه که اکنون بدین تنگ غار اندری گریزان بسنگین حصار اندری بترکی چو این ناله بشنید هوم پرستش رهاکردو بگذاشت بوم چنین گفت کین ناله هنگام خواب نباشد مگر آن افراسیاب چو اندیشه شد بر دلش بر درست در غار تاریک چندی بجست زکوه اندر آمد بهنگام خواب بدید آن در هنگ افراسیاب بیامد بکردار شیر ژیان زپشمینه بگشاد گردی میان کمندی که بر جای زنار داشت کجا در پناه جهاندار داشت بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست چو نزدیک شد بازوی او ببست همی رفت واو را پس اندر کشان همی تاخت با رنج چون بیهشان شگفت ار بمانی بدین در رواست هرآنکس که او بر جهان پادشاست جز از نیک نامی نباید گزید بباید چمید و بباید چرید زگیتی یک عار بگزید راست چه دانست کان غار هنگ بلاست چو آن شاه راهوم بازو ببست همی بردش از جایگاه نشست بدو گفت کای مرد باهوش و باک پرستار دارنده یزدان پاک چه خواهی زمن من کییم درجهان نشسته بدین غار بااندهان بدو گفت هوم این نه آرام تست جهانی سراسر پراز نام تست زشاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت چو اغریرث و نوذر نامدار سیاوش که بد در جهان یادگار تو خون سربیگناهان مریز نه اندر بن غار بی بن گریز بدو گفت کاندر جهان بیگناه کرادانی ای مردبا دستگاه چنین راند برسر سپهر بلند که آید زمن درد ورنج و گزند زفرمان یزدان کسی نگذرد وگردیده اژدها بسپرد ببخشای بر من که بیچاره ام وگر چند بر خود ستمکاره ام نبیره فریدون فرخ منم زبند کمندت همی بگسلم کجابرد خواهی مرابسته خوار نترسی ز یزدان بروزشمار بدو گفت هوم ای بد بدگمان همانا فراوان نماندت زمان سخنهات چون گلستان نوست تراهوش بردست کیخروست بپیچد دل هوم را زان گزند برو سست کرد آن کیانی کمند بدانست کان مرد پرهیزگار ببخشود بر ناله شهریار بپیچد وزو خویشتن درکشید بدریا درون جست و شد ناپدید چنان بد که گودرز کشوادگان همی رفت باگیو و آزادگان گرازان و پویان بنزدیک شاه بدریا درون کرد چندی نگاه بچشم آمدش هوم با آن کمند نوان برلب آب برمستمند همان گونه آب را تیره دید پرستنده را دیدگان خیره دید بدل گفت کین مرد پرهیزگار زدریای چیچست گیرد شکار نهنگی مگر دم ماهی گرفت بدیدار ازو مانده اندر شگفت بدو گفت کای مرد پرهیزگار نهانی چه داری بکن آشکار ازین آب دریا چه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی بدو گفت هوم ای سرافراز مرد نگه کن یکی اندرین کارکرد یکی جای دارم بدین تیغ کوه پرستشگه بنده دور از گروه شب تیره بر پیش یزدان بدم همه شب زیزدان پرستان بدم بدانگه که خیزد ز مرغان خروش یکی ناله زارم آمد بگوش همانگه گمان برد روشن دلم که من بیخ کین از جهان بگسلم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 436 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).