شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 437 از 993

متن اصلی

بدین گونه آوازم هنگام خواب نشاید که باشد جز افراسیاب بجستن گرفتم همه کوه و غار بدیدم در هنگ آن سوگوار دو دستش بزنار بستم چو سنگ بدان سان که خونریز بودش دو چنگ ز کوه اندر آوردمش تازیان خروشان و نوحه زنان چون زنان ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی یکی سست کردم همی بند اوی بدین جایگه در ز چنگم بجست دل و جانم از رستن او بخست بدین آب چیچست پنهان شدست بگفتم ترا راست چونانک هست چو گودرز بشنید این داستان بیادآمدش گفته راستان از آنجا بشد سوی آتشکده چنانچون بود مردم دلشده نخستین برآتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان دیده برشهریاران بگفت همانگه نشستند شاهان براسب برفتند زایوان آذر گشسب پراندیشه شد زان سخن شهریار بیامد بنزدیک پرهیزگار چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید بریشان بداد آفرین گسترید همه شهریاران برو آفرین همی خواندند از جهان آفرین چنین گفت باهوم کاوس شاه به یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم رخ مردان یزدان پرست توانا و بادانش و زور دست چنین داد پاسخ پرستنده هوم به آباد بادا بداد تو بوم بدین شاه نوروز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد پرستنده بودم بدین کوهسار که بگذشت برگنگ دژ شهریار همی خواستم تا جهان آفرین بدو دارد آباد روی زمین چو باز آمد او شاد و خندان شدم نیایش کنان پیش یزدان شدم سروش خجسته شبی ناگهان بکرد آشکارا بمن برنهان ازین غار بی بن برآمدخروش شنیدم نهادم به آواز گوش کسی زار بگریست برتخت عاج چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ کمندی که زنار بودم بچنگ بدیدم سر و گوش افراسیاب درو ساخته جای آرام و خواب ببند کمندش ببستم چو سنگ کشیدمش بیچاره زان جای تنگ بخواهش بدو سست کردم کمند چو آمد برآب بگشاد بند بب اندرست این زمان ناپدید پی او ز گیتی بباید برید ورا گر ببرد باز گیرد سپهر بجنبد بگرسیوزش خون و مهر چو فرماند دهد شهریار بلند برادرش را پای کرده ببند بیارند بر کتف او خام گاو بدوزند تاگم کند زور وتاو چو آواز او یابد افراسیاب همانا برآید ز دریای آب بفرمود تا روزبانان در برفتند باتیغ و گیلی سپر ببردند گرسیوز شوم را که آشوب ازو بد بر و بوم را بدژخیم فرمود تا برکشید زرخ پرده شوم رابردرید همی دوخت برکتف او خام گاو چنین تانماندش بتن هیچ تاو برو پوست بدرید و زنهار خواست جهان آفرین را همی یار خواست چو بشنید آوازش افراسیاب پر از درد گریان برآمد ز آب بدریا همی کرد پای آشناه بیامد بجایی که بد پایگاه ز خشکی چو بانگ برادر شنید برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید چو گرسیوز او را بدید اندر آب دو دیده پر از خون و دل پر شتاب فغان کرد کای شهریار جهان سر نامداران و تاج مهان کجات آن همه رسم و آیین و گاه کجات آن سر تاج و چندان سپاه کجات آن همه دانش و زور دست کجات آن بزرگان خسروپرست کجات آن برزم اندرون فر و نام کجات آن ببزم اندرون کام و جام که اکنون بدریا نیاز آمدت چنین اختر دیرساز آمدت چو بشنید بگریست افراسیاب همی ریخت خونین سرشک اندر آب چنی اد پاسخ که گرد جهان بگشتم همی آشکار و نهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 437 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).