شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 438 از 993

متن اصلی

کزین بخشش بد مگر بگذرم ز بد بتر آمد کنون بر سرم مرا زندگانی کنون خوار گشت روانم پر از درد و تیمار گشت نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ برآویخته سر بکام نهنگ همی پوست درند بر وی بچرم کسی را نبینم بچشم آب شرم زبان دو مهتر پر از گفت و گوی روان پرستنده پر جست و جوی چو یزدان پرستنده او را بدید چنان نوحهٔ زار ایشان شنید ز راه جزیره برآمد یکی چو دیدش مر او را ز دور اندکی گشاد آن کیانی کمند از میان دو تایی بیامد چو شیر ژیان بینداخت آن گرد کرده کمند سر شهریار اندر آمد ببند بخشکی کشیدش ز دریای آب بشد توش و هوش از رد افراسیاب گرفته ورا مرد دین دار دست بخواری ز دریا کشید و ببست سپردش بدیشان و خود بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت بیامد جهاندار با تیغ تیز سری پر ز کینه دلی پر ستیز چنین گفت بی دولت افراسیاب که این روز را دیده بودم بخواب سپهر بلند ار فراوان کشید همان پردهٔ رازها بردرید بواز گفت ای بد کینه جوی چراکشت خواهی نیا را بگوی چنین داد پاسخ که ای بدکنش سزاوار پیغاره و سرزنش ز جان برادرت گویم نخست که هرگز بلای مهان را نجست دگر نوذر آن نامور شهریار که از تخم ایرج بد او یادگار زدی گردنش را بشمشیر تیز برانگیختی از جهان رستخیز سه دیگر سیاوش که چون او سوار نبیند کسی از مهان یادگار بریدی سرش چون سر گوسفند همی برگذشتی ز چرخ بلند بکردار بد تیز بشتافتی مکافات آن بد کنون یافتی بدو گفت شاها ببود آنچ بود کنون داستانم بباید شنود بمان تا مگر مادرت را بجان ببینم پس این داستانها بخوان بدو گفت گر خواستی مادرم چرا آتش افروختی بر سرم پدر بیگنه بود و من در نهان چه رفت از گزند تو اندر جهان سر شهریاری ربودی که تاج بدو زار گریان شد و تخت عاج کنون روز بادا فره ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست بشمشیر هندی بزد گردنش بخاک اندر افگند نازک تنش ز خون لعل شد ریش و موی سپید برادرش گشت از جهان ناامید تهی ماند زو گاه شاهنشهی سرآمد برو روزگار مهی ز کردار بد بر تنش بد رسید مجو ای پسر بند بد را کلید چو جویی بدانی که از کار بد بفرجام بر بدکنش بد رسد سپهبد که با فر یزدان بود همه خشم او بند و زندان بود چو خونریز گردد بماند نژند مکافات یابد ز چرخ بلند چنین گفت موبد ببهرام تیز که خون سر بیگناهان مریز چو خواهی که تاج تو ماند بجای مبادی جز آهسته و پاک رای نگه کن که خود تاج با سر چه گفت که با مغزت ای سر خرد باد جفت بگرسیوز آمد ز کار نیا دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا کشیدندش از پیش دژخیم زار ببند گران و ببد روزگار ابا روزبانان مردم کشان چنانچون بود مردم بدنشان چو در پیش کیخسرو آمد بدرد ببارید خون بر رخ لاژورد شهنشاه ایران زبان برگشاد و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد ز تور و فریدون و سلم سترگ ز ایرج که بد پادشاه بزرگ بدژخیم فرمود تا تیغ تیز کشید و بیامد دلی پر ستیز میان سپهبد بدو نیم کرد سپه را همه دل پر از بیم کرد بهم برفگندندشان همچو کوه ز هر سو بدور ایستاده گروه ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت ز دریا سوی خان آذر شتافت بسی زر بر آتش برافشاندند بزمزم همی آفرین خواندند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 438 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).