شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 44 از 993

متن اصلی

که جویند تا اختر زال چیست بران اختر از بخت سالار کیست چو گیرد بلندی چه خواهد بدن همی داستان از چه خواهد زدن ستاره شناسان هم اندر زمان از اختر گرفتند پیدا نشان بگفتند باشاه دیهیم دار که شادان بزی تا بود روزگار که او پهلوانی بود نامدار سرافراز و هشیار و گرد و سوار چو بنشنید شاه این سخن شاد شد دل پهلوان از غم آزاد شد یکی خلعتی ساخت شاه زمین که کردند هر کس بدو آفرین از اسپان تازی به زرین ستام ز شمشیر هندی به زرین نیام ز دینار و خز و ز یاقوت و زر ز گستردنیهای بسیار مر غلامان رومی به دیبای روم همه گوهرش پیکر و زرش بوم زبرجد طبقها و پیروزه جام چه از زر سرخ و چه از سیم خام پر از مشک و کافور و پر زعفران همه پیش بردند فرمان بران همان جوشن و ترگ و برگستوان همان نیزه و تیر و گرز گران همان تخت پیروزه و تاج زر همام مهر یاقوت و زرین کمر وزان پس منوچهر عهدی نوشت سراسر ستایش بسان بهشت همه کابل و زابل و مای و هند ز دریای چین تا به دریای سند ز زابلستان تا بدان روی بست به نوی نوشتند عهدی درست چو این عهد و خلعت بیاراستند پس اسپ جهان پهلوان خواستند چو این کرده شد سام بر پای خاست که ای مهربان مهتر داد و راست ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه به مهر و به داد و به خوی و خرد زمانه همی از تو رامش برد همه گنج گیتی به چشم تو خوار مبادا ز تو نام تو یادگار فرود آمد و تخت را داد بوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس سوی زابلستان نهادند روی نظاره برو بر همه شهر و کوی چو آمد به نزدیکی نیمروز خبر شد ز سالار گیتی فروز بیاراسته سیستان چون بهشت گلش مشک سارابد و زر خشت بسی مشک و دینار برریختند بسی زعفران و درم بیختند یکی شادمانی بد اندر جهان سراسر میان کهان و مهان هر آنجا که بد مهتری نامجوی ز گیتی سوی سام بنهاد روی که فرخنده بادا پی این جوان برین پاک دل نامور پهلوان چو بر پهلوان آفرین خواندند ابر زال زر گوهر افشاندند نشست آنگهی سام با زیب و جام همی داد چیز و همی راند کام کسی کو به خلعت سزاوار بود خردمند بود و جهاندار بود براندازه شان خلعت آراستند همه پایهٔ برتری خواستند جهاندیدگان را ز کشور بخواند سخنهای بایسته چندی براند چنین گفت با نامور بخردان که ای پاک و بیدار دل موبدان چنین است فرمان هشیار شاه که لشکر همی راند باید به راه سوی گرگساران و مازندران همی راند خواهم سپاهی گران بماند به نزد شما این پسر که همتای جان ست و جفت جگر دل و جانم ایدر بماند همی مژه خون دل برفشاند همی بگاه جوانی و کند آوری یکی بیهده ساختم داوری پسر داد یزدان بیانداختم ز بی دانشی ارج نشناختم گرانمایه سیمرغ برداشتش همان آفریننده بگماشتش بپرورد او را چو سرو بلند مرا خوار بد مرغ را ارجمند چو هنگام بخشایش آمد فراز جهاندار یزدان بمن داد باز بدانید کاین زینهار منست به نزد شما یادگار منست گرامیش دارید و پندش دهید همه راه و رای بلندش دهید سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی چنان دان که زابلستان خان تست جهان سر به سر زیر فرمان تست ترا خان و مان باید آبادتر دل دوستداران تو شادتر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 44 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).