شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 440 از 993

متن اصلی

پراندیشه شد مایه ور جان شاه ازان رفتن کار و آن دستگاه همی گفت ویران و آباد بوم ز چین و ز هند و توران و روم هم از خاوران تا در باختر ز کوه و بیابان وز خشک و تر سراسر ز بدخواه کردم تهی مرا گشت فرمان و گاه مهی جهان از بداندیش بی بیم شد دل اهرمن زین به دو نیم شد ز یزدان همه آرزو یافتم وگر دل همه سوی کین تافتم روانم نباید که آرد منی بداندیشی و کیش آهرمنی شوم همچو ضحاک تازی و جم که با سلم و تور اندر آیم بزم بیک سو چو کاوس دارم نیا دگر سو چو توران پر از کیمیا چو کاوس و چون جادو افراسیاب که جز روی کژی ندیدی بخواب بیزدان شوم یک زمان ناسپاس بروشن روان اندر آرم هراس ز من بگسلد فره ایزدی گر آیم بکژی و راه بدی ازان پس بران تیرگی بگذرم بخاک اندر آید سر و افسرم بگیتی بماند ز من نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد تبه گرددم چهر و رنگ رخان بریزد بخاک اندرون استخوان هنر کم شود ناسپاسی بجای روان تیره گردد بدیگر سرای گرفته کسی تاج و تخت مرا بپای اندر آورده بخت مرا ز من نام ماند بدی یادگار گل رنجهای کهن گشته خار من اکنون چو کین پدر خواستم جهانی بخوبی بیاراستم بکشتم کسی را که بایست کشت که بد کژ و با راه یزدان درشت بباد و ویران درختی نماند که منشور تخت مرا برنخواند بزرگان گیتی مرا کهترند وگر چند با گنج و با افسرند سپاسم ز یزدان که او داد فر همان گردش اختر و پای و پر کنون آن به آید که من راه جوی شوم پیش یزدان پر از آب روی مگر هم بدین خوبی اندر نهان پرستندهٔ کردگار جهان روانم بدان جای نیکان برد که این تاج و تخت مهی بگذرد نیابد کسی زین فزون کام و نام بزرگی و خوبی و آرام و جام رسیدیم و دیدیم راز جهان بد و نیک هم آشکار و نهان کشاورز دیدیم گر تاجور سرانجام بر مرگ باشد گذر بسالار نوبت بفرمود شاه که هر کس که آید بدین بارگاه ورا بازگردان بنیکو سخن همه مردمی جوی و تندی مکن ببست آن در بارگاه کیان خروشان بیامد گشاده میان ز بهر پرستش سر وتن بشست بشمع خرد راه یزدان بجست بپوشید پس جامهٔ نو سپید نیایش کنان رفت دل پر امید بیامد خرامان بجای نماز همی گفت با داور پاک راز همی گفت کای برتر از جان پاک برآرندهٔ آتش از تیره خاک مرا بین و چندی خرد ده مرا هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا ترا تا بباشم نیایش کنم بدین نیکویها فزایش کنم بیامرز رفته گناه مرا ز کژی بکش دستگاه مرا بگردان ز جانم بد روزگار همان چارهٔ دیو آموزگار بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم نگیرد هوا بر روانم ستم چو بر من بپوشد در راستی بنیرو شود کژی و کاستی بگردان ز من دیو را دستگاه بدان تا ندارد روانم تباه نگه دار بر من همین راه و سان روانم بدان جای نیکان رسان شب و روز یک هفته بر پای بود تن آنجا و جانش دگر جای بود سر هفته را گشت خسرو نوان بجای پرستش نماندش توان بهشتم ز جای پرستش برفت بر تخت شاهی خرامید تفت همه پهلوانان ایران سپاه شگفتی فرومانده از کار شاه ازان نامداران روز نبرد همی هر کسی دیگر اندیشه کرد چو بر تخت شد نامور شهریار بیامد بدرگاه سالار بار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 440 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).