شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 441 از 993

متن اصلی

بفرمود تا پرده برداشتند سپه را ز درگاه بگذاشتند برفتند با دست کرده بکش بزرگان پیل افکن شیرفش چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و بیژن چو رهام شیر چو دیدند بردند پیشش نماز ازان پس همه برگشادند راز که شاها دلیرا گوا داورا جهاندار و بر مهتران مهترا چو تو شاه ننشست بر تخت عاج فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب فروزندهٔ فرخ آذرگشسب نترسی ز رنج و ننازی بگنج بگیتی ز گنجت فزونست رنج همه پهلوانان ترا بنده ایم سراسر بدیدار تو زنده ایم همه دشمنان را سپردی بخاک نماندت بگیتی ز کس بیم و باک بهر کشوری لشکر و گنج تست بجایی که پی برنهی رنج تست ندانیم کاندیشهٔ شهریار چرا تیره شد اندرین روزگار ترا زین جهان روز برخوردنست نه هنگام تیمار و پژمردنست گر از ما بچیزی بیازرد شاه از آزار او نیست ما را گناه بگوید بما تا دلش خوش کنیم پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم وگر دشمنی دارد اندر نهان بگوید بما شهریار جهان همه تاجداران که بودند شاه بدین داشتند ارج گنج و سپاه که گر سر ستانند و گر سر دهند چو ترگ دلیران بسر برنهند نهانی که دارد بگوید بما همان چارهٔ آن بجوید ز ما بدیشان چنین گفت پس شهریار که با کس ندارید کس کارزار بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج نشد نیز جایی پراکنده گنج نه آزار دارم ز کار سپاه نه اندر شما هست مرد گناه ز دشمن چو کین پدر خواستم بداد وبدین گیتی آراستم بگیتی پی خاک تیره نماند که مهر نگین مرا برنخواند شما تیغها در نیام آورید می سرخ و سیمینه جام آورید بجای چرنگ کمان نای و چنگ بسازید با باده و بوی و رنگ بیک هفته من پیش یزدان بپای ببودم به اندیشه و پاک رای یکی آرزو دارم اندر نهان همی خواهم از کردگار جهان بگویم گشاده چو پاسخ دهید بپاسخ مرا روز فرخ نهید شما پیش یزدان نیایش کنید برین کام و شادی ستایش کنید که او داد بر نیک و بد دستگاه ستایش مر او را که بنمود راه ازان پس بمن شادمانی کنید ز بدها روان بی گمانی کنید بدانید کین چرخ ناپایدار نداند همی کهتر از شهریار همی بدرود پیر و برنا بهم ازو داد بینیم و زو هم ستم همه پهلوانان ز نزدیک شاه برون آمدند از غمان جان تباه بسالار بار آن زمان گفت شاه که بنشین پس پردهٔ بارگاه کسی را مده بار در پیش من ز بیگانه و مردم خویش من بیامد بجای پرستش بشب بدادار دارنده بگشاد لب همی گفت ای برتر از برتری فزایندهٔ پاکی و مهتری تو باشی بمینو مرا رهنمای مگر بگذرم زین سپنجی سرای نکردی دلم هیچ نایافته روان جای روشن دلان تافته چو یک هفته بگذشت ننمود روی برآمد یکی غلغل و گفت و گوی همه پهلوانان شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد سخن رفت چندی ز بیداد و داد ز کردار شاهان برتر منش ز یزدان پرستان وز بدکنش همه داستانها زدند از مهان بزرگان و فرزانگان جهان پدر گیو را گفت کای نیکبخت همیشه پرستندهٔ تاج و تخت از ایران بسی رنج برداشتی بر و بوم و پیوند بگذاشتی بپیش آمد اکنون یکی تیره کار که آن را نشاید که داریم خوار بباید شدن سوی زابلستان سواری فرستی بکابلستان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 441 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).