متن اصلی
چنان دید در خواب کو را بگوش
نهفته بگفتی خجسته سروش
که ای شاه نیک اختر و نیک بخت
بسودی بسی یاره و تاج و تخت
اگر زین جهان تیز بشتافتی
کنون آنچ جستی همه یافتی
بهمسیایگی داور پاک جای
بیابی بدین تیرگی در مپای
چو بخشی بارزانیان بخش گنج
کسی را سپار این سرای سپنج
توانگر شوی گر تو درویش را
کنی شادمان مردم خویش را
کسی گردد ایمن ز چنگ بلا
که یابد رها زین دم اژدها
هرآنکس که از بهر تو رنج برد
چنان دان که آن از پی گنج برد
چو بخشی بارزانیان بخش چیز
که ایدر نمانی تو بسیار نیز
سر تخت را پادشاهی گزین
که ایمن بود مور ازو بر زمین
چو گیتی ببخشی میاسای هیچ
که آمد ترا روزگار بسیچ
چو بیدار شد رنج دیده ز خواب
ز خوی دید جای پرستش پرآب
همی بود گریان و رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت گر تیز بشتافتم
ز یزدان همه کام دل یافتم
بیامد بر تخت شاهی نشست
یکی جامهٔ نابسوده بدست
بپوشید و بنشست بر تخت عاج
جهاندار بی یاره و گرز و تاج
سر هفته را زال و رستم بهم
رسیدند بی کام دل پر ز غم
چو ایرانیان آگهی یافتند
همه داغ دل پیش بشتافتند
چو رستم پدید آمد و زال زر
همان موبدان فراوان هنر
هرآنکس که بود از نژاد زرسب
پذیره شدن را بیاراست اسب
همان طوس با کاویانی درفش
همه نامداران زرینه کفش
چو گودرز پیش تهمتن رسید
سرشکش ز مژگان برخ برچکید
سپاهی همی رفت رخساره زرد
ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم که شاه
بگفتار ابلیس گم کرد راه
همه بارگاهش سیاهست و بس
شب و روز او را ندیدست کس
ازین هفته تا آن در بارگاه
گشایند و پوییم و یابیم راه
جز آنست کیخسرو ای پهلوان
که دیدی تو شاداب و روشن روان
شده کوژ بالای سرو سهی
گرفته گل سرخ رنگ بهی
ندانم چه چشم بد آمد بروی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
مگر تیره شد بخت ایرانیان
وگر شاه را ز اختر آمد زیان
بدیشان چنین گفت زال دلیر
که باشد که شاه آمد از گاه سیر
درستی و هم دردمندی بود
گهی خوشی و گه نژندی بود
شما دل مدارید چندین بغم
که از غم شود جان خرم دژم
بکوشیم و بسیار پندش دهیم
بپند اختر سودمندش دهیم
وزان پس هرآنکس که آمد براه
برفتند پویان سوی بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتند
بر اندازه شان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پیلتن
چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگین و چون بیژن و گستهم
هرآنکس که رفتند گردان بهم
شهنشاه چون روی ایشان بدید
بپرده در آوای رستم شنید
پراندیشه از تخت برپای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست
ز دانندگان هرک بد زابلی
ز قنوج وز دنبر و کابلی
یکایک بپرسید و بنواختشان
برسم مهی پایگه ساختشان
همان نیز ز ایرانیان هرک بود
باندازه شان پایگه برفزود
برو آفرین کرد بسیار زال
که شادان بدی تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا کیقباد
ازان نامداران که داریم یاد
همان زو طهماسب و کاوس کی
بزرگان و شاهان فرخنده پی
سیاوش مرا خود چو فرزند بود
که با فر و با برز و اورند بود
ندیدم کسی را بدین بخردی
بدین برز و این فره ایزدی
بپیروزی و مردی و مهر و رای
که شاهیت بادا همیشه بجای
چه مهتر که پای ترا خاک نیست
چه زهر آنک نام تو تریاک نیست