شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 445 از 993

متن اصلی

ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب که جز جادوی را ندیدی بخواب چو کاوس دژخیم دیگر نیا پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا ز خاور ورا بود تا باختر بزرگی و شاهی و تاج و کمر همی خواست کز آسمان بگذرد همه گردش اختران بشمرد بدان بر بسی پندها دادمش همین تلخ گفتار بگشادمش بس پند بشنید و سودی نکرد ازو بازگشتم پر از داغ و درد چو بر شد نگون اندر آمد بخاک ببخشود بر جانش یزدان پاک بیامد بیزدان شده ناسپاس سری پر ز گرد و دلی پرهراس تو رفتی و شمشیرزن صد هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار چو شیر ژیان ساختی رزم را بیاراستی دشت خوارزم را ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ پیاده شدی پس بجنگ پشنگ گر او را بدی بر تو بر دست یاب بایران کشیدی رد افراسیاب زن و کودک خرد ایرانیان ببردی بکین کس نبستی میان ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود و رای تو پیوسته کرد بکشتی کسی را که زو بد هراس بدادار دارنده بد ناسپاس چو گفتم که هنگام آرام بود گه بخشش و پوشش و جام بود بایران کنون کار دشوارتر فزونتر بدی دل پرآزارتر که تو برنوشتی ره ایزدی بکژی گذشتی و راه بدی ازین بد نباشد تنت سودمند نیاید جهان آفرین را پسند گر این باشد این شاه سامان تو نگردد کسی گرد پیمان تو پشیمانی آید ترا زین سخن براندیش و فرمان دیوان مکن وگر نیز جویی چنین کار دیو ببرد ز تو فر کیهان خدیو بمانی پر از درد و دل پر گناه نخوانند ازین پس ترا نیز شاه بیزدان پناه و بیزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای گر این پند من یک بیک نشنوی بهرمن بدکنش بگروی بماندت درد و نماندت بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت خرد باد جان ترا رهنمای بپاکی بماناد مغزت بجای سخنهای دستان چو آمد ببن یلان برگشادند یکسر سخن که ما هم برآنیم کین پیر گفت نباید در راستی را نهفت چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید زمانی بیاسود و اندر شمید پراندیشه گفت ای جهاندیده زال بمردی بی اندازه پیموده سال اگر سرد گویمت بر انجمن جهاندار نپسندد این بد ز من دگر آنک رستم شود دردمند ز درد وی آید بایران گزند دگر آنگ گر بشمری رنج اوی همانا فزون آید از گنج اوی سپر کرد پیشم تن خویش را نبد خواب و خوردن بداندیش را همان پاسخت را بخوبی کنیم دلت را بگفتار تو نشکنیم چنین گفت زان پس به آواز سخت که ای سرفرازان پیروز بخت سخنهای دستان شنیدم همه که بیدار بگشاد پیش رمه بدارنده یزدان گیهان خدیو که من دورم از راه و فرمان دیو به یزدان گراید همی جان من که آن دیدم از رنج درمان من بدید آن جهان را دل روشنم خرد شد ز بدهای او جوشنم بزال آنگهی گفت تندی مکن براندازه باید که رانی سخن نخست آنک گفتی ز توران نژاد خردمند و بیدار هرگز نزاد جهاندار پور سیاوش منم ز تخم کیان راد و باهش منم نبیرهٔ جهاندار کاوس کی دل افروز و با دانش و نیک پی بمادر هم از تخم افراسیاب که با خشم او گم شدی خورد و خواب نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ ازین گوهران چنین نیست ننگ که شیران ایران بدریای آب نشستی تن از بیم افراسیاب دگر آنک کاوس صندوق ساخت سر از پادشاهی همی برفراخت چنان دان که اندر فزونی منش نسازند بر پادشا سرزنش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 445 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).