شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 447 از 993

متن اصلی

بترسید یکسر ز یزدان پاک مباشید ایمن بدین تیره خاک که این روز بر ما همی بگذرد زمانه دم هر کسی بشمرد ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه که بودند با فر و تخت و کلاه جز از نام ازیشان بگیتی نماند کسی نامهٔ رفتگان برنخواند از ایشان بسی ناسپاسان بدند بفرجام زان بد هراسان بدند چو ایشان همان من یکی بنده ام وگر چند با رنج کوشنده ام بکوشیدم و رنج بردم بسی ندیدم که ایدر بماند کسی کنون جان و دل زین سرای سپنج بکندم سرآوردم این درد و رنج کنون آنچ جستم همه یافتم ز تخت کیی روی برتافتم هر آن کس که در پیش من برد رنج ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج ز کردار هر کس که دارم سپاس بگویم بیزدان نیکی شناس بایرانیان بخشم این خواسته سلیح و در گنج آراسته هر آن کس که هست از شما مهتری ببخشم بهر مهتری کشوری همان بدره و برده و چارپای براندیشم آرم شمارش بجای ببخشم که من راه را ساختم وزین تیرگی دل بپرداختم شما دست شادی بخوردن برید بیک هفته ایدر چمید و چرید بخواهم که تا زین سرای سپنج گذر یابم و دور مانم ز رنج چو کیخسرو این پندها برگرفت بماندند گردان ایران شگفت یکی گفت کین شاه دیوانه شد خرد با دلش سخت بیگانه شد ندانم برو بر چه خواهد رسید کجا خواهد این تاج و تخت آرمید برفتند یکسر گروهاگروه همه دشت لشکر بدو راغ و کوه غو نای و آوای مستان ز دشت تو گفتی همی از هوا برگذشت ببودند یک هفته زین گونه شاد کسی را نیامد غم و رنج یاد بهشتم نشست از بر گاه شاه ابی یاره و گرز و زرین کلاه چو آمدش رفتن بتنگی فراز یکی گنج را درگشادند باز چو بگشاد آن گنج آباد را وصی کرد گودرز کشواد را بدو گفت بنگر بکار جهان چه در آشکار و چه اندر نهان که هر گنج را روزی آگندنیست بسختی و روزی پراگندنیست نگه کن رباطی که ویران بود یکی کان بنزدیک ایران بود دگر آبگیری که باشد خراب از ایران وز رنج افراسیاب دگر کودکانی که بی مادرند زنانی که بی شوی و بی چادرند دگر آنکش آید بچیزی نیاز ز هر کس همی دارد آن رنج راز بر ایشان در گنج بسته مدار ببخش و بترس از بد روزگار دگر گنج کش نام بادآورست پر از افسر و زیور و گوهرست نگه کن بشهری که ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست دگر هرکجا رسم آتشکدست که بی هیربد جای ویران شدست سه دیگر کسی کو ز تن بازماند بروز جوانی درم برفشاند دگر چاهساری که بی آب گشت فراوان برو سالیان برگذشت بدین گنج بادآور آباد کن درم خوار کن مرگ را یاد کن دگر گنج کش خواندندی عروس که آگند کاوس در شهر طوس بگودرز فرمود کان را ببخش یزال و بگیو و خداوند رخش همه جامه های تنش برشمرد نگه کرد یکسر برستم سپرد همان یاره و طوق کنداوران همان جوشن و گرزهای گران ز اسبان بجایی که بودش یله بطوس سپهبد سپردش گله همه باغ و گلشن بگودرز داد بگیتی ز مرزی که آمدش یاد سلیح تنش هرچ در گنج بود که او را بدان خواسته رنج بود سپردند یکسر بگیو دلیر بدانگه که خسرو شد از گنج سیر از ایوان و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای فریبرز کاوس را داد شاه بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه یکی طوق روشن تر از مشتری ز یاقوت رخشان دو انگشتری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 447 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).