شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 448 از 993

متن اصلی

نبشته برو نام شاه جهان که اندر جهان آن نبودی نهان ببیژن چنین گفت کین یادگار همی دار و جز تخم نیکی مکار بایرانیان گفت هنگام من فراز آمد و تازه شد کام من بخواهید چیزی که باید ز من که آمد پراگندن انجمن همه مهتران زار و گریان شدند ز درد شهنشاه بریان شدند همی گفت هرکس که ای شهریار کرا مانی این تاج را یادگار چو بشنید دستان خسرو پرست زمین را ببوسید و برپای جست چنین گفت کای شهریار جهان سزد کرزوها ندارم نهان تو دانی که رستم بایران چه کرد برزم و ببزم و بننگ و نبرد چو کاوس کی شد بمازندران رهی دور و فرسنگهای گران چو دیوان ببستند کاوس را چو گودرز گردنکش و طوس را تهمتن چو بشنید تنها برفت بمازندران روی بنهاد تفت بیابان وتاریکی و دیو و شیر همان جادوی و اژدهای دلیر بدان رنج و تیمار ببرید راه بمازندران شد بنزدیک شاه بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه پولاد غندی و بید سر سنجه را ناگه از تن بکند خروشش برآمد بابر بلند چو سهراب فرزند کاندر جهان کسی را نبود از کهان و مهان بکشت از پی کین کاوس شاه ز دردش بگرید همی سال و ماه وزان پس کجا رزم کاموس کرد بمردی بابر اندر آورد گرد ز کردار او چند رانم سخن که هم داستانها نیاید ببن اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه چه ماند بدین شیردل نیک خواه چنین داد پاسخ که کردار اوی بنزدیک ما رنج و تیمار اوی که داند مگر کردگار سپهر نمایندهٔ کام و آرام و مهر سخنهای او نیست اندر نهفت نداند کس او را بافاق جفت بفرمود تا رفت پیشش دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر نبشتند عهدی ز شاه زمین سرافراز کیخسرو پاک دین ز بهر سپهبد گو پیلتن ستوده بمردی بهر انجمن که او باشد اندر جهان پیشرو جهاندار و بیدار و سالار و گو هم او را بود کشور نیمروز سپهدار پیروز لشکر فروز نهادند بر عهد بر مهر زر برآیین کیخسرو دادگر بدو داد منشور و کرد آفرین که آباد بادا برستم زمین مهانی که با زال سام سوار برفتند با زیجها بر کنار ببخشیدشان خلعت و سیم و زر یکی جام مر هر یکی را گهر جهاندیده گودرز برپای خاست بیاراست با شاه گفتار راست چنین گفت کای شاه پیروز بخت ندیدیم چون تو خداوند تخت ز گاه منوچهر تا کیقباد ز کاوس تا گاه فرخ نژاد بپیش بزرگان کمر بسته ام بی آزار یک روز ننشسته ام نبیره پسر بود هفتاد و هشت کنون ماند هشت و دگر برگذشت همان گیو بیداردل هفت سال بتوران زمین بود بی خورد و هال بدشت اندرون گور بد خوردنش هم از چرم نخچیر پیراهنش بایران رسید آنچ بد شاه دید که تیمار او گیو چندی کشید جهاندار سیر آمد از تاج گاه همو چشم دارد به نیکی ز شاه چنین داد پاسخ که بیشست ازین که بر گیو بادا هزارآفرین خداوند گیتی ورایار باد دل بدسگالانش پرخار باد کم و بیش ما پاک بر دست تست که روشن روان بادی و تن درست بفرمود تا عهد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر یکی نامه از پادشا بر حریر یکی مهر زرین برو برنهاد بران نامه شاه آفرین کرد یاد که یزدان ز گودرز خشنود باد دل بدسگالانش پر دود باد بایرانیان گفت گیو دلیر مبادا که آید ز کردار سیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 448 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).