شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 449 از 993

متن اصلی

بدانید کو یادگار منست بنزد شما زینهار منست مر او را همه پاک فرمان برید ز گفتار گودرز بر مگذرید ز گودرزیان هرک بد پیش رو یکی آفرینی بگسترد نو چو گودرز بنشست برخاست طوس بشد پیش خسرو زمین داد بوس بدو گفت شاها انوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی منم زین بزرگان فریدون نژاد ز ناماوران تا بیامد قباد کمر بسته ام پیش ایرانیان که نگشادم از بند هرگز میان بکوه هماون ز جوشن تنم بخست و همان بود پیراهنم بکین سیاوش بران رزمگاه بدم هر شبی پاسبان سپاه بلاون سپه را نکردم رها همی بودم اندر دم اژدها بمازندران بسته کاوس بود دگر بند بر گردن طوس بود نکردم سپه را به جایی یله نه از من کسی کرد هرگز گله کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج همی بگذرد زین سرای سپنج چه فرمایدم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من چنین داد پاسخ بدو شهریار که بیشست رنج تو از روزگار همی باش با کاویانی درفش تو باشی سپهدار زرینه کفش بدین مرز گیتی خراسان تراست ازین نامداران تن آسان تراست نبشتند عهدی بران هم نشان بپیش بزرگان گردنکشان نهادند بر عهد بر مهر زر یکی طوق زرین و زرین کمر بدو داد و کردش بسی آفرین که از تو مبادا دلی پر ز کین ز کار بزرگان چو پردخته شد شهنشاه زان رنجها رخته شد ازان مهتران نام لهراسب ماند که از دفتر شاه کس برنخواند ببیژن بفرمود تا با کلاه بیاورد لهراسب را نزد شاه چو دیدش جهاندار برپای جست برو آفرین کرد و بگشاد دست فرود آمد از نامور تخت عاج ز سر برگرفت آن دل افروز تاج بلهراسب بسپرد و کرد آفرین همه پادشاهی ایران زمین همی کرد پدرود آن تخت عاج برو آفرین کرد و بر تخت و تاج که این تاج نو بر تو فرخنده باد جهان سربسر پیش تو بنده باد سپردم بتو شاهی و تاج و گنج ازان پس که دیدم بسی درد و رنج مگردان زبان زین سپس جز بداد که از داد باشی تو پیروز و شاد مکن دیو را آشنا با روان چو خواهی که بختت بماند جوان خردمند باش و بی آزار باش همیشه روانرا نگهدار باش به ایرانیان گفت کز بخت اوی بباشید شادان دل از تخت اوی شگفت اندرو مانده ایرانیان برآشفته هر یک چو شیر ژیان همی هر کسی در شگفتی بماند که لهراسب را شاه بایست خواند ازان انجمن زال بر پای خاست بگفت آنچ بودش بدل رای راست چنین گفت کای شهریار بلند سزد گر کنی خاک را ارجمند سربخت آن کس پر از خاک باد روان ورا خاک تریاک باد که لهراسب را شاه خواند بداد ز بیداد هرگز نگیریم یاد بایران چو آمد بنزد زرسب فرومایه ای دیدمش با یک اسب بجنگ الانان فرستادیش سپاه و درفش و کمر دادیش ز چندین بزرگان خسرو نژاد نیامد کسی بر دل شاه یاد نژادش ندانم ندیدم هنر ازین گونه نشنیده ام تاجور خروشی برآمد ز ایرانیان کزین پس نبندیم شاها میان نجوییم کس نام در کارزار چو لهراسب را کی کند شهریار چو بشنید خسرو ز دستان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن که هر کس که بیداد گوید همی بجز دود ز آتش نجوید همی که نپسندد از ما بدی دادگر نه هر کو بدی کرد بیند گهر که یزدان کسی را کند نیک بخت سزاوار شاهی و زیبای تخت جهان آفرین بر روانم گواست که گشت این سخنها بلهراسب راست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 449 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).