شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 450 از 993

متن اصلی

که دارد همی شرم و دین و خرد ز کردار نیکی همی برخورد نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست خردمند و بینادل و پاک دست پی جاودان بگسلاند ز خاک پدید آورد راه یزدان پاک زمانه جوان گردد از پند اوی بدین هم بود پاک فرزند اوی بشاهی برو آفرین گسترید وزین پند و اندرز من مگذرید هرآنکس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من بادگشت چنین هم ز یزدان بود ناسپاس بدلش اندر آید ز هر سو هراس چو بشنید زال این سخنهای پاک بیازید انگشت و برزد بخاک بیالود لب را بخاک سیاه به آواز لهراسب را خواند شاه بشاه جهان گفت خرم بدی همیشه ز تو دور دست بدی که دانست جز شاه پیروز و راد که لهراسب دارد ز شاهان نژاد چو سوگند خوردم بخاک سیاه لب آلوده شد مشمر آن از گناه به ایرانیان گفت پیروز شاه که بدرود باد این دل افروز گاه چو من بگذرم زین فرومایه خاک شما را بخواهم ز یزدان پاک بپدرود کردن رخ هر کسی ببوسید با آب مژگان بسی یلان را همه پاک در بر گرفت بزاری خروشیدن اندر گرفت همی گفت کاجی من این انجمن توانستمی برد با خویشتن خروشی برآمد ز ایران سپاه که خورشید بر چرخ گم کرد راه پس پرده ها کودک خرد و زن بکوی و ببازار شد انجمن خروشیدن ناله و آه خاست بهر برزنی ماتم شاه خاست به ایرانیان آن زمان گفت شاه که فردا شما را همینست راه هر آنکس که دارید نام و نژاد بدادار خورشید باشید شاد من اکنون روانرا همی پرورم که بر نیک نامی مگر بگذرم نبستم دل اندر سپنجی سرای بدان تا سروش آمدم رهنمای بگفت این وز پایگه اسب خواست ز لشکرگه آواز فریاد خاست بیامد بایوان شاهی دژم بزاد سرو اندر آورده خم کنیزک بدش چار چون آفتاب ندیدی کسی چهر ایشان بخواب ز پرده بتان را بر خویش خواند همه راز دل پیش ایشان براند که رفتیم اینک ز جای سپنج شما دل مدارید با درد و رنج نبینید جاوید زین پس مرا کزین خاک بیدادگر بس مرا سوی داور پاک خواهم شدن نبینم همی راه بازآمدن بشد هوش زان چار خورشید چهر خروشان شدند از غم و درد و مهر شخودند روی و بکندند موی گسستند پیرایه و رنگ و بوی ازان پس هر آنکس که آمد بهوش چنین گفت با ناله و با خروش که ما را ببر زین سرای سپنج رها کن تو ما را ازین درد و رنج بدیشان چنین گفت پر مایه شاه کزین پس شما را همینست راه کجا خواهران جهاندار جم کجا تاجداران با باد و دم کجا مادرم دخت افراسیاب که بگذشت زان سان بدریای آب کجا دختر تور ماه آفرید که چون او کس اندر زمانه ندید همه خاک دارند بالین و خشت ندانم بدوزخ درند ار بهشت مجویید ازین رفتن آزار من که آسان شود راه دشوار من خروشید و لهراسب را پیش خواند ازیشان فراوان سخنها براند بلهراسب گفت این بتان منند فروزندهٔ پاک جان منند برین هم نشست اندرین هم سرای همی دارشان تا تو باشی بجای نباید که یزدان چو خواندت پیش روان شرم دارد ز کردار خویش چو بینی مرا با سیاوش بهم ز شرم دو خسرو بمانی دژم پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت که با دیده شان دارم اندر نهفت وزان جایگه تنگ بسته میان بگردید بر گرد ایرانیان کز ایدر بایوان خرامید زود مدارید در دل مرا جز درود مباشید گستاخ با این جهان که او بتری دارد اندر نهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 450 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).