شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 451 از 993

متن اصلی

مباشید جاوید جز راد و شاد ز من جز بنیکی مگیرید یاد همه شاد و خرم بایوان شوید چو رفتن بود شاد و خندان شوید همه نامداران ایران سپاه نهادند سر بر زمین پیش شاه که ما پند او را بکردار جان بداریم تا جان بود جاودان بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندر گذشت تو رو تخت شاهی به آیین بدار بگیتی جز از تخم نیکی مکار هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج ننازی بتاج و ننازی بگنج چنان دان که رفتنت نزدیک شد بیزدان ترا راه باریک شد همه داد جوی و همه دادکن ز گیتی تن مهتر آزاد کن فرود آمد از باره لهراسب زود زمین را ببوسید و شادی نمود بدو گفت خسرو که پدرود باش بداد اندرون تار گر پود باش برفتند با او ز ایران سران بزرگان بیدار و کنداوران چو دستان و رستم چو گودرز و گیو دگر بیژن گیو و گستهم نیو بهفتم فریبرز کاوس بود بهشتم کجا نامور طوس بود همی رفت لشکر گروهاگروه ز هامون بشد تا سر تیغ کوه ببودند یکهفته دم برزدند یکی بر لب خشک نم برزدند خروشان و جوشان ز کردار شاه کسی را نبود اندر آن رنج راه همی گفت هر موبدی در نهفت کزین سان همی در جهان کس نگفت چو خورشید برزد سر از تیره کوه بیامد بپیشش ز هر سو گروه زن و مرد ایرانیان صدهزار خروشان برفتند با شهریار همه کوه پر ناله و با خروش همی سنگ خارا برآمد بجوش همی گفت هر کس که شاها چه بود که روشن دلت شد پر از داغ و دود گر از لشکر آزار داری همی مرین تاج را خوار داری همی بگوی و تو از گاه ایران مرو جهان کهن را مکن شاه نو همه خاک باشیم اسب ترا پرستنده آذرگشسب ترا کجا شد ترا دانش و رای و هوش که نزد فریدون نیامد سروش همه پیش یزدان ستایش کنیم بتشکده در نیایش کنیم مگر پاک یزدانت بخشد بما دل موبدان بردرخشد بما شهنشاه زان کار خیره بماند ازان انجمن موبدان را بخواند چنین گفت ایدر همه نیکویست برین نیکویها نباید گریست ز یزدان شناسید یکسر سپاس مباشید جز پاک یزدان شناس که گرد آمدن زود باشد بهم مباشید زین رفتن من دژم بدان مهتران گفت زین کوهسار همه بازگردید بی شهریار که راهی درازست و بی آب و سخت نباشد گیاه و نه برگ درخت ز با من شدن راه کوته کنید روان را سوی روشنی ره کنید برین ریگ برنگذرد هر کسی مگر فره و برز دارد بسی سه مرد گرانمایه و سرفراز شنیدند گفتار و گشتند باز چو دستان و رستم چو گودرز پیر جهانجوی و بیننده و یادگیر نگشتند زو باز چون طوس و گیو همان بیژن و هم فریبرز نیو برفتند یک روز و یک شب بهم شدند از بیابان و خشکی دژم بره بر یکی چشمه آمد پدید جهانجوی کیخسرو آنجا رسید بدان آب روشن فرود آمدند بخوردند چیزی و دم برزدند بدان مرزبانان چنین گفت شاه که امشب نرانیم زین جایگاه بجوییم کار گذشته بسی کزین پس نبینند ما را کسی چو خورشید تابان برآرد درفش چو زر آب گردد زمین بنفش مرا روزگار جدایی بود مگر با سروش آشنایی بود ازین رای گر تاب گیرد دلم دل تیره گشته ز تن بگسلم چو بهری ز تیره شب اندر چمید کی نامور پیش چشمه رسید بران آب روشن سر و تن بشست همی خواند اندر نهان زند و است چنین گفت با نامور بخردان که باشید پدرود تا جاودان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 451 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).