شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 452 از 993

متن اصلی

کنون چون برآرد سنان آفتاب مبینید دیگر مرا جز بخواب شما بازگردید زین ریگ خشک مباشید اگر بارد از ابر مشک ز کوه اندر آید یکی باد سخت کجا بشکند شاخ و برگ درخت ببارد بسی برف زابر سیاه شما سوی ایران نیابید راه سر مهتران زان سخن شد گران بخفتند با درد کنداواران چو از کوه خورشید سر برکشید ز چشم مهان شاه شد ناپدید ببودند ز آن جایگه شاه جوی بریگ بیابان نهادند روی ز خسرو ندیدند جایی نشان ز ره بازگشتند چون بیهشان همه تنگ دل گشته و تافته سپرده زمین شاه نایافته خروشان بدان چشمه بازآمدند پر از غم دل و با گداز آمدند بران آب هر کس که آمد فرود همی داد شاه جهان را درود فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت که با جان پاکش خرد باد جفت چو آسوده باشیم و چیزی خوریم یک امشب ازین چشمه برنگذریم زمین گرم و نرم است و روشن هوا بدین رنجگی نیست رفتن روا بران چشمه یکسر فرود آمدند ز خسرو بسی داستانها زدند که چونین شگفتی نبیند کسی وگر در زمانه بماند بسی کزین رفتن شاه نادیده ایم ز گردنکشان نیز نشنیده ایم دریغ آن بلند اختر و رای او بزرگی و دیدار و بالای او خردمند ازین کار خندان شود که زنده کسی پیش یزدان شود که داند بگیتی که او را چه بود چه گوییم و گوش که یارد شنود بدان نامداران چنین گفت گیو که هرگز چنین نشنود گوش نیو بمردی و بخشش بداد و هنر بدیدار و بالا و فر و گهر برزم اندرون پیل بد با سپاه ببزم اندرون ماه بد با کلاه و زآن پس بخوردند چیزی که بود ز خوردن سوی خواب رفتند زود هم آنگه برآمد یکی باد و ابر هواگشت برسان چشم هژبر چو برف از زمین بادبان برکشید نبد نیزهٔ نامداران پدید یکایک ببرف اندرون ماندند ندانم بدآنجای چون ماندند زمانی تپیدند در زیر برف یکی چاه شد کنده هر جای ژرف نماند ایچ کس را ازیشان توان برآمد بفرجام شیرین روان همی بود رستم بران کوهسار همان زال و گودرز و چندی سوار بدان کوه بودند یکسر سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز بگفتند کین کار شد با درنگ چنین چند باشیم بر کوه و سنگ اگر شاه شد از جهان ناپدید چو باد هوا از میان بردمید دگر نامداران کجا رفته اند مگر پند خسرو نپذرفته اند ببودند یک هفته بر پشت کوه سر هفته گشتند یکسر ستوه بدیشان همه زار و گریان شدند بران آتش درد بریان شدند همی کند گودرز کشواد موی همی ریخت آب و همی خست روی همی گفت گودرز کین کس ندید که از تخم کاوس بر من رسید نبیره پسر داشتم لشکری جهاندار و بر هر سری افسری بکین سیاوش همه کشته شد همه دوده زیر و زبر گشته شد کنون دیگر از چشم شد ناپدید که دید این شگفتی که بر من رسید سخنهای دیرینه دستان بگفت که با داد یزدان خرد باد جفت چو از برف پیدا شود راه شاه مگر بازگردند و یابند راه نشاید بدین کوه سر بر بدن خورش نیست ز ایدر بباید شدن پیاده فرستیم چندی براه بیابند روزی نشان سپاه برفتند زان کوه گریان بدرد همی هر کسی از کس یاد کرد ز فرزند و خویشان وز دوستان و زآن شاه چون سرو در بوستان جهان را چنین است آیین و دین نماندست همواره در به گزین یکی را ز خاک سیه برکشد یکی را ز تخت کیان درکشد نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند چنینست رسم سرای گزند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 452 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).