شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 456 از 993

متن اصلی

دل او به کاوسیانست شاد نیاید گذر مهر او بر نژاد چو یک تن بود کم کند خواستار چه داند که من چون شدم شهریار شب تیره شبدیز لهراسپی بیاورد با زین گشتاسپی بپوشید زربفت رومی قبای ز تاج اندر آویخت پر همای ز دینار وز گوهر شاهوار بیاورد چندان کش آمد به کار از ایران سوی روم بنهاد روی به دل گاه جوی و روان راه جوی پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد بپیچید و شادیش کوتاه شد زریر و همه بخردان را بخواند ز گشتاسپ چندی سخنها براند بدیشان چنین گفت کاین شیر مرد سر تاجدار اندر آرد به گرد چه بینید و این را چه درمان کنید نشاید که این بر دل آسان کنید چنین گفت موبد که این نیک بخت گرامی به مردان بود تاج و تخت چو گشتاسپ فرزند کس را نبود نه هرگز کس از نامداران شنود ز هر سو بباید فرستاد کس دلاور بزرگان فریادرس گر او بازگردد تو زفتی مکن هنرجوی و با آز جفتی مکن که تاج کیان چون تو بیند بسی نماند همی مهر او بر کسی به گشتاسپ ده زین جهان کشوری بنه بر سرش نامدار افسری جز از پهلوان رستم نامدار به گیتی نبینیم چون او سوار به بالا و دیدار و فرهنگ و هوش چنو نامور نیز نشنید گوش فرستاد لهراسپ چندی مهان به جستن گرفتند گرد جهان برفتند و نومید بازآمدند که با اختر دیرساز آمدند نکوهش از آن بهر لهراسپ بود غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید پیاده شد و باژ خواهش بدید یکی پیرسر بود هیشوی نام جوانمرد و بیدار و با رای و کام برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت ازایران یکی نامدارم دبیر خردمند و روشن دل و یادگیر به کشتی برین آب اگر بگذرم سپاسی نهی جاودان بر سرم چنین گفت شایسته ای تاج را و یا جوشن و تیغ و تاراج را کنون راز بگشای و با من بگوی ازین سان به دریا گذشتن مجوی مرا هدیه باید اگر گفت راست ترا رای و راه دبیری کجاست ز هیشوی بشنید گشتاسپ گفت که از تو مرا نیست چیزی نهفت ز من هرچ خواهی ندارم دریغ ازین افسر و مهر و دینار و تیغ ز دینار لختی به هیشوی داد ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد ز کشتی سبک بادبان برکشید جهانجوی را سوی قیصر کشید یکی شارستان بد به روم اندرون سه فرسنگ پهنای شهرش فزون برآوردهٔ سلم جای بزرگ نشستنگه قیصران سترگ چو گشتاسپ آمد بدان شارستان همی جست جای یکی کارستان همی گشت یک هفته بر گرد روم همی کار جست اندر آباد بوم چو چیزی که بودش بخورد و بداد همی رفت ناشاد و دل پر ز باد چو در شهر آباد چندی بگشت ز ایوان به دیوان قیصر گذشت به اسقف چنین گفت کای دستگیر ز ایران یکی نامجویم دبیر بدین کار باشم ترا یارمند ز دیوان کنم هرچ آید پسند دبیران که بودند در بارگاه همی کرد هریک به دیگر نگاه کزین کلک پولاد گریان شود همان روی قرطاس بریان شود یکی باره باید به زیرش بلند به بازو کمان و به زین بر کمند به آواز گفتند ما را دبیر زیانست پیش آمدن ناگزیر چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد ز دیوان بیامد دو رخساره زرد یکی باد سرد از جگر برکشید به نزدیک چوپان قیصر رسید جوانمرد را نام نستاو بود دلیر و هشیوار و با تاو بود به نزدیک نستاو چون شد فراز برو آفرین کرد و بردش نماز نگه کرد چوپان و بنواختش به نزدیکی خویش بنشاختش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 456 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).