شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 46 از 993

متن اصلی

چو مهراب برخاست از خوان زال نگه کرد زال اندر آن برز و یال چنین گفت با مهتران زال زر که زیبنده تر زین که بندد کمر یکی نامدار از میان مهان چنین گفت کای پهلوان جهان پس پردهٔ او یکی دخترست که رویش ز خورشید روشن ترست ز سر تا به پایش به کردار عاج به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج بران سفت سیمنش مشکین کمند سرش گشته چون حلقهٔ پای بند رخانش چو گلنار و لب ناردان ز سیمین برش رسته دو ناروان دو چشمش بسان دو نرگس بباغ مژه تیرگی برده از پر زاغ دو ابرو بسان کمان طراز برو توز پوشیده ازمشک ناز بهشتیست سرتاسر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته برآورد مر زال را دل به جوش چنان شد کزو رفت آرام وهوش شب آمد پر اندیشه بنشست زال به نادیده برگشت بی خورد و هال چو زد بر سر کوه بر تیغ شید چو یاقوت شد روی گیتی سپید در بار بگشاد دستان سام برفتند گردان به زرین نیام در پهلوان را بیاراستند چو بالای پرمایگان خواستند برون رفت مهراب کابل خدای سوی خیمهٔ زال زابل خدای چو آمد به نزدیکی بارگاه خروش آمد از در که بگشای راه بر پهلوان اندرون رفت گو بسان درختی پر از بار نو دل زال شد شاد و بنواختش ازان انجمن سر برافراختش بپرسید کز من چه خواهی بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه بدو گفت مهراب کای پادشا سرافراز و پیروز و فرمان روا مرا آرزو در زمانه یکیست که آن آرزو بر تو دشوار نیست که آیی به شادی سوی خان من چو خورشید روشن کنی جان من چنین داد پاسخ که این رای نیست به خان تو اندر مرا جای نیست نباشد بدین سام همداستان همان شاه چون بشنود داستان که ما می گساریم و مستان شویم سوی خانهٔ بت پرستان شویم جزان هر چه گویی تو پاسخ دهم به دیدار تو رای فرخ نهم چو بشنید مهراب کرد آفرین به دل زال را خواند ناپاک دین خرامان برفت از بر تخت اوی همی آفرین خواند بر بخت اوی چو دستان سام از پسش بنگرید ستودش فراوان چنان چون سزید ازان کو نه هم دین و هم راه بود زبان از ستودنش کوتاه بود برو هیچکس چشم نگماشتند مر او را ز دیوانگان داشتند چو روشن دل پهلوان را بدوی چنان گرم دیدند با گفت وگوی مر او را ستودند یک یک مهان همان کز پس پرده بودش نهان ز بالا و دیدار و آهستگی ز بایستگی هم ز شایستگی دل زال یکباره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت سپهدار تازی سر راستان بگوید برین بر یکی داستان که تا زنده ام چرمه جفت منست خم چرخ گردان نهفت منست عروسم نباید که رعنا شوم به نزد خردمند رسوا شوم از اندیشگان زال شد خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل همی بود پیچان دل از گفت وگوی مگر تیره گردد ازین آبروی همی گشت یکچند بر سر سپهر دل زال آگنده یکسر بمهر چنان بد که مهراب روزی پگاه برفت و بیامد ازان بارگاه گذر کرد سوی شبستان خویش همی گشت بر گرد بستان خویش دو خورشید بود اندر ایوان او چو سیندخت و رودابهٔ ماه روی بیاراسته همچو باغ بهار سراپای پر بوی و رنگ و نگار شگفتی برودابه اندر بماند همی نام یزدان بروبر بخواند یکی سرو دید از برش گرد ماه نهاده ز عنبر به سر بر کلاه به دیبا و گوهر بیاراسته بسان بهشتی پر از خواسته بپرسید سیندخت مهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را

شرح و بازنویسی ساده

بخش 46 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).