شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 460 از 993

متن اصلی

شود هردو بر دست او بر هلاک ز هر زورمندی نیایدش باک ز کار کتایون خود آگاه بود که با نیو گشتاسپ همراه بود ز هیشوی و آن مهتر نامجوی که هر سه به روی اندر آرند روی بیامد به نزدیک هیشوی تفت سراسر بگفت آن سخنها که رفت وزان اختر فیلسوفان روم شگفتی که آید بدان مرز و بوم بدو گفت هیشوی کامروز شاد بر ما همی باش با مهر و داد که این مرد کز وی تو دادی نشان یکی نامداریست از سرکشان به نخچیر دارد همی روی و رای نیندیشد از تخت خاور خدای یکی دی نیامد به نزدیک من که خرم شدی جان تاریک من بیاید هم اکنون ز نخچیرگاه بما بر بود بی گمانیش راه می و رود آورد با بوی و رنگ نشستند با جام زرین به چنگ هم انگه که شد جام می بر چهار پدید آمد از دشت گرد سوار چو هیشوی و میرین بدیدند گرد پذیره شدندش به دشت نبرد چو میرین بدیدش به هیشوی گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت بدین شاخ و این یال و این دستبرد ز تخمی بود نامبردار و گرد هنرها ز دیدار او بگذرد همان شرم و آزردگی و خرد چو گشتاسپ تنگ آمد این هر دو مرد پیاده ببودند ز اسپ نبرد نشستی نو آراست بر پیش آب یکی خوان نو ساخت اندر شتاب می آورد با میگساران نو نشستی نو آیین و یاران نو چو رخ لعل گشت از می لعل فام به گشتاسپ هیشوی گفت ای همام مرا بر زمین دوست خوانی همی جز از من کسی را ندانی همی کنون سوی من کرد میرین پناه یکی نامدارست با دستگاه دبیرست با دانش و ارجمند بگیرد شمار سپهر بلند سخن گوید از فیلسوفان روم ز آباد و ویران هر مرز و بوم هم از گوهر سلم دارد نژاد پدر بر پدر نام دارد به یاد به نزدیک اویست شمشیر سلم که بودی همه ساله در زیر سلم سواریست گردافکن و شیر گیر عقاب اندر آرد ز گردون به تیر برین نیز خواهد که بیشی کند چو با قیصر روم خویشی کند به قیصر سخن گفت و پاسخ شنید ز پاسخ همانا دلش بردمید که او گفت در بیشهٔ فاسقون یکی گرگ باشد بسان هیون اگر کشته آید به دست تو گرگ تو باشی به روم ایرمانی بزرگ جهاندار باشی و داماد من زمانه به خوبی دهد داد من کنون گر تو این را کنی دست پیش منت بنده ام وین سرافراز خویش بدو گفت گشتاسپ کری رواست چه گویند و این بیشه اکنون کجاست چگونه ددی باشد اندر جهان که ترسند ازو کهتران و مهان چنین گفت هیشوی کاین پیر گرگ همی برتر است از هیونی سترگ دو دندان او چون دو دندان پیل دو چشمش طبر خون و چرمش چو نیل سروهاش چو آبنوسی فرسپ چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ از ایدر بسی نامور قیصران برفتند با گرزهای گران ازان بیشه ناکام باز آمدند پر از ننگ و تن پر گداز آمدند بدو گفت گشتاسپ کان تیغ سلم بیارید و اسپس سرافراز گرم همی اژدها خوانم این را نه گرگ تو گرگی مدان از هیونی بزرگ چو بشنید میرین زانجا برفت سوی خانهٔ خویش تازید تفت ز آخر گزین کرد اسپی سیاه گرانمایه خفتان و رومی کلاه همان مایه ور تیغ الماس گون که سلم آب دادش به زهر و به خون بسی هدیه بگزید با آن ز گنج ز یاقوت و گوهر همه پنج پنج چو خورشید پیراهن قیرگون بدرید و آمد ز پرده برون جهانجوی میرین ز ایوان برفت بیامد به نزدیک هیشوی تفت ز نخچیر گشتاسپ زانسو کشید نگه کرد هیشوی و اورا بدید ازان اسپ و شمشیر خیره شدند چو نزدیک تر شد پذیره شدند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 460 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).