شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 461 از 993

متن اصلی

چو گشتاسپ آن هدیه ها بنگرید همان اسپ و تیغ از میان برگزید دگر چیز بخشید هیشوی را بیاراست جان جهانجوی را بپوشید گشتاسپ خفتان چو گرد به زیر اندر آورد اسپ نبرد به زه بر کمان و به بازو کمند سواری سرافراز و اسپی بلند همی رفت هیشوی با او به راه جهانجوی میرین فریاد خواه چنین تا لب بیشهٔ فاسقون برفتند پیچان و دل پر ز خون چو نزدیک شد بیشه و جای گرگ بپیچید میرین و مرد سترگ به گشتاسپ بنمود به انگشت راست که آن اژدها را نشیمن کجاست وزو بازگشتند هر دو به درد پر از خون دل و دیده پر آب زرد چنین گفت هیشوی کان سرفراز دلیرست و دانا و هم رزمساز بترسم بروبر ز چنگال گرگ که گردد تباه این جوان سترگ چو گشتاسپ نزدیک آن بیشه شد دل رزمسازش پر اندیشه شد فرود آمد از بارهٔ سرفراز به پیش جهاندار و بردش نماز همی گفت ایا پاک پروردگار فروزندهٔ گردش روزگار تو باشی بدین بد مرا دستگیر ببخشای بر جان لهراسپ پیر که گر بر من این اژدهای بزرگ که خواند ورا ناخردمند گرگ شود پادشاه چون پدر بشنود خروشان شود زان سپس نغنود بماند پر از درد چون بیهشان به هر کس خروشان و جویا نشان اگر من شوم زین بد دد ستوه بپوشم سر از شرم پیش گروه بگفت این و بر بارگی برنشست خروشان و جوشان و تیغی به دست کمانی به زه بر به بازو درون همی رفت بیدار دل پر زخون ز ره چون به تنگ اندر آمد سوار بغرید برسان ابر بهار چو گرگ از در بیشه او را بدید خروشی به ابر سیه برکشید همی کند روی زمین را به چنگ نه بر گونهٔ شیر و چنگ پلنگ چو گشتاسپ آن اژدها را بدید کمان را به زه کرد و اندر کشید چو باد از برش تیرباران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت دد از تیر گشتاسپی خسته شد دلیریش با درد پیوسته شد بیاسود و برخاست از جای گرگ بیامد بسان هیون سترگ سرو چون گوزنان به پیش اندرون تن از زخم پر درد ودل پر زخون چو نزدیک اسپ اندر آمد ز راه سرونی بزد بر سرین سیاه که از خایه تا ناف او بردرید جهانجوی تیغ از میان برکشید پیاده بزد بر میان سرش بدو نیم شد پشت و یال و برش بیامد به پیش خداوند دد خداوند هر دانش و نیک و بد همی آفرین خواند بر کردگار که ای آفرینندهٔ روزگار تویی راه گم کرده را رهنمای تویی برتر برترین یک خدای همه کام و پیروزی از کام تست همه فر و دانایی از نام تست چو برگشت از جایگاه نماز بکند آن دو دندان که بودش دراز وزان بیشه تنها سر اندر کشید همی رفت تا پیش دریا رسید بر آب هیشوی و میرین به درد نشسته زبانها پر از یاد کرد سخنشان ز گشتاسپ بود و ز گرگ که زارا سوار دلیر و سترگ که اکنون به رزمی بزرگ اندرست دریده به چنگال گرگ اندرست چو گشتاسپ آمد پیاده پدید پر از خون و رخ چون گل شنبلید چو دیدنش از جای برخاستند به زاری خروشیدن آراستند به زاری گرفتندش اندر کنار رخان زرد و مژگان چو ابر بهار که چون بود با گرگ پیکار تو دل ما پر از خون بد از کار تو بدو گفت گشتاسپ کای نیک رای به روم اندرون نیست بیم از خدای بران سان یکی اژدهای دلیر به کشور بمانند تا سال دیر برآید جهانی شود زو هلاک چه قیصر مر او را چه یک مشت خاک به شمشیر سلمش زدم به دو نیم سرآمد شما را همه ترس و بیم شوید آن شگفتی ببینید گرم کزان بیشتر کس ندیدست چرم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 461 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).