شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 462 از 993

متن اصلی

یکی ژنده پیلست گویی به پوست همه بیشه بالا و پهنای اوست بران بیشه رفتند هر دو دوان ز گفتار او شاد و روشن روان بدیدند گرگی به بالای پیل به چنگال شیران و همرنگ نیل بدو زخم کرده ز سر تا به پای دو شیرست گویی فتاده به جای چو دیدند کردند زو آفرین بران فرمند آفتاب زمین دلی شاد زان بیشه باز آمدند بر شیر جنگی فراز آمدند بسی هدیه آورد میرین برش بر آن سان که بد مرد را در خورش بجز دیگر اسپی نپذرفت زوی وزانجا سوی خانه بنهاد روی چو آمد ز دریا به آرام خویش کتایون بینادلش رفت پیش بدو گفت جوشن کجا یافتی کز ایدر به نخچیر بشتافتی چنین داد پاسخ که از شهر من بیامد یکی نامور انجمن مرا هدیه این جوشن و تیغ و خود بدادند و چندی ز خویشان درود کتایون می آورد همچون گلاب همی خورد با شوی تا گاه خواب بخفتند شادان دو اختر گرای جوانمرد هزمان بجستی ز جای بدیدی به خواب اندرون رزم گرگ به کردار نر اژدهای سترگ کتایون بدو گفت امشب چه بود که هزمان بترسی چنین نابسود چنین داد پاسخ که من تخت خویش بدیدم به خواب اختر و بخت خویش کتایون بدانست کو را نژاد ز شاهی بود یک دل و یک نهاد بزرگست و با او نگوید همی ز قیصر بلندی نجوید همی بدو گفت گشتاسپ کای ماهروی سمن خد و سیمین بر و مشکبوی بیارای تا ما به ایران شویم از ایدر به جای دلیران شویم ببینی بر و بوم فرخنده را همان شاه با داد و بخشنده را کتایون بدو گفت خیره مگوی به تیزی چنین راه رفتن مجوی چو ز ایدر به رفتن نهی روی را هم آواز کن پیش هیشوی را مگر بگذراند به کشتی ترا جهان تازه شد چون گذشتی ترا من ایدر بمانم به رنج دراز ندانم که کی بینمت نیز باز به نارفته در جامه گریان شدند بران آتش درد بریان شدند چو از چرخ بفروخت گردنده شید جوانان بیداردل پر امید ازان خانهٔ بزم برخاستند ز هرگونه ای گفتن آراستند که تا چون شود بر سر ما سپهر به تندی گذارد جهان گر به مهر وزان روی چون باد میرین برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت چنین گفت کای نامدار بزرگ به پایان رسید آن زیانهای گرگ همه بیشه سرتابسر اژدهاست تو نیز ار شگفتی ببینی رواست بیامد دمان کرد آهنگ من یکی خنجری یافت از چنگ من ز سر تا میانش بدو نیم شد دل دیو زان زخم پر بیم شد ببالید قیصر ز گفتار اوی برافروخت پژمرده رخسار اوی بفرمود تا گاو گردون برند سراپرده از شهر بیرون برند یکی بزمگاهی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند ببردند گاوان گردون کشان بران بیشه کز گرگ بودی نشان برفتند ودیدند پیلی ژیان به خنجر بریده ز سر تا میان چو بیرون کشیدندش از مرغزار به گاوان گردون کش تاودار جهانی نظاره بران پیر گرگ چه گرگ آن ژیان نره شیر سترگ چو قیصر بدید آن تن پیل مست ز شادی بسی دست بر زد به دست همان روز قیصر سقف را بخواند به ایوان و دختر به میرین رساند نوشتند نامه بهر کشوری سکوبا و بطریق و هر مهتری که میرین شیر آن سرافرازم روم ز گرگ دلاور تهی کرد بوم ز میرین یکی بود کهتر به سال ز گردان رومی برآورده یال گوی بر منش نام او اهرنا ز تخم بزرگان رویین تنا فرستاد نزدیک قیصر پیام که دانی که ما را نژادست و نام ز میرین به هر گوهری بگذرم به تیغ و به گنج درم برترم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 462 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).