شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 464 از 993

متن اصلی

چنین تا سپیده ز یاقوت زرد بزد شید بر شیشهٔ لاژورد پدید آمد از دشت گرد سوار ز دورش بدید اهرن نامدار چو تنگ اندر آمد پیاده دوان پذیره شدش مرد روشن روان فرود آمد از باره جنگی سوار می و خوردنی خواست از نامدار یکی تیز بگشاد هیشوی لب که شادان بدی نامور روز و شب نگه کن بدین مرد قیصر نژاد که گردون گردان بدو گشت شاد هم از تخمهٔ قیصرانست نیز همش فر و نام و همش گنج و چیز به دامادی قیصر آمدش رای همی خواهد اندر سخن رهنمای چنو نیست مر قیصران را همال جوانیست با فر و با برز و یال ازو خواست یک بار و پاسخ شنید کنون چارهٔ دیگر آمد پدید همی گویدش اژدهاگیر باش گر از خویشی قیصر آژیر باش به پیش گرانمایگان روز و شب بجز نام میرین نراند به لب هرانکس که باشند زیبای بخت بخواهد که ماند بدو تاج و تخت یکی برز کوهست از ایدر نه دور همه جای خوردن گه کام و سور یکی اژدها بر سر تیغ کوه شده مردم روم زو در ستوه همی ز آسمان کرگس اندر کشد ز دریا نهنگ دژم برکشد همی دود زهرش بسوزد زمین نخواند برین مرز و بوم آفرین گر آن کشته آید به دست تو بر شگفتی شوی در جهان سربسر ازو یاورت پاک یزدان بود به کام تو خورشید گردان بود بدین زور و بالا و این دستبرد ندانیم همتای تو هیچ گرد بدو گفت رو خنجری کن دراز ازو دسته بالاش چون پنج باز ز هر سوش برسان دندان مار سنانی برو بسته برسان خار همی آب داده به زهر و به خون به تیزی چو الماس و رنگ آب گون به فرمان یزدان پیروزبخت نگون اندر آویزمش بر درخت بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست بیاورد چون کارها گشت راست ز دریا به زین اندر آورد پای برفتند یارانش با او ز جای چو هیشوی کوه سقیلا بدید به انگشت بنمود و خود را کشید خود و اهرن از جای گشتند باز چو خورشید برزد سنان از فراز جهانجوی بر پیش آن کوه بود که آرام آن مار نستوه بود چو آن اژدهابرز او را بدید به دم سوی خویشش همی درکشید چو از پیش زین اندر آویخت ترگ برو تیر بارید همچون تگرگ چو تنگ اندر آمد بران اژدها همی جست مرد جوان زو رها سبک خنجر اندر دهانش نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد بزد تیز دندان بدان خنجرش همه تیغها شد به کام اندرش به زهر و به خون کوه یکسر بشست همی ریخت زو زهر تا گشت سست به شمشیر برد آن زمان دست شیر بزد بر سر اژدهای دلیر همی ریخت مغزش بران سنگ سخت ز باره درآمد گو نیکبخت بکند از دهانش دو دندان نخست پس آنگه بیامد سر و تن بشست خروشان بغلتید بر خاک بر به پیش خداوند پیروزگر کجا داد آن دستگاه بزرگ بران گرگ و آن اژدهای سترگ همی گفت لهراسپ و فرخ زریر شدند از تن و جان گشتاسپ سیر به روشن روان و دل و زور و تاب همانا نبینند ما را به خواب بجز رنج و سختی نبینم ز دهر پراگنده بر جای تریاک زهر مگر زندگانی دهد کردگار که بینم یکی روی آن شهریار دگر چهر فرخ برادر زریر بگویم که گشتم من از تاج سیر بگویم که بر من چه آمد ز بخت همی تخت جستم که گم گشت تخت پر از آب رخ بارگی برنشست همان خنجر آب داده به دست چو نزدیک هیشوی و اهرن رسید همه یاد کرد آن شگفتی که دید به اهرن چنین گفت کان اژدها بدین خنجر تیز شد بی بها شما از دم اژدهای بزرگ پر از بیم گشتید از کار گرگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 464 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).