شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 470 از 993

متن اصلی

گریزان بیامد ز درگاه شاه کنون یافت ایدر چنین پایگاه چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد تو گفتی ز ایران نیامدش یاد چو قیصر شنید این سخن زان جوان پراندیشه شد مرد روشن روان که شاید بدن این سخن کو بگفت جز از راستی نیست اندر نهفت به قیصر ز لهراسپ پیغام داد که گر دادگر سر نه پیچد ز داد ازین پس نشستم برومست و بس به ایران نمانیم بسیار کس تو ز ایدر برو گو بیارای جنگ سخن چون شنیدی نباید درنگ نه ایران خزر گشت و الیاس من که سر برکشیدی از آن انجمن چنین داد پاسخ که من جنگ را بیازم همی هر سوی چنگ را تو اکنون فرستاده ای بازگرد بسازیم ناچار جای نبرد ز قیصر چو بنشید فرخ زریر غمی شد ز پاسخ فروماند دیر چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت که پاسخ چرا ماندی در نهفت بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین ببودم بر شاه ایران زمین همه لشکر شاه و آن انجمن همه آگهند از هنرهای من همان به که من سوی ایشان شوم بگویم همه گفته ها بشنوم برآرم ازیشان همه کام تو درفشان کنم در جهان نام تو بدو گفت قیصر تو داناتری برین آرزو بر تواناتری چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی نشست از بر بارهٔ راه جوی بیامد به جای نشست زریر به سر افسر و بادپایی به زیر چو لشکر بدیدند گشتاسپ را سرافرازتر پور لهراسپ را پیاده همه پیش اوی آمدند پر از درد و پر آب روی آمدند همه پاک بردند پیشش نماز که کوتاه شد رنجهای دراز همانگه چو آمد به پیشش زریر پیاده ببود و شد از رزم سیر گرامیش را تنگ در بر گرفت چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت نشستند بر تخت با مهتران بزرگان ایران و کنداوران زریر خجسته به گشتاسپ گفت که بادی همه ساله با بخت جفت پدر پیر سر شد تو برنادلی ز دیدار پیران چرا بگسلی به پیری ورا بخت خندان شدست پرستندهٔ پاک یزدان شدست فرستاد نزدیک تو تاج و گنج سزد گر نداری کنون دل به رنج چنین گفت کایران سراسر تراست سر تخت با تاج کشور تراست ز گیتی یکی کنج ما را بس است که تخت مهی را جز از من کس است برارد بیاورد پرمایه تاج همان یاره و طوق و هم تخت عاج چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد نشست از برش تاج بر سر نهاد نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی ز گودرزیان هرک بد نیک پی چو بهرام و چون ساوه و ریونیز کسی کو سرافراز بودند نیز به شاهی برو آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند ببودند بر پای بسته کمر هرانکس که بودند پرخاشخو چو گشتاسپ دید آن دلارای کام فرستاد نزدیک قیصر پیام کز ایران همه کام تو راست گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت همی چشم دارد زریر و سپاه که آیی خرامان بدین رزمگاه همه سربسر با تو پیمان کنند روان را به مهرت گروگان کنند گرت رنج ناید خرامی به دشت که کار زمانه به کام تو گشت فرستاده چون نزد قیصر رسید به دشت آمد و ساز لشکر بدید چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج بیامد ورا تنگ در برگرفت سخنهای دیرینه اندر گرفت بدانست قیصر که گشتاسپ اوست فروزندهٔ جان لهراسپ اوست فراوانش بستود و بردش نماز وزانجا سوی تخت رفتند باز ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت بپیچید زان روزگار شگفت بپذرفت گفتار او شهریار سرش را گرفت آنگهی برکنار بدو گفت چون تیره گردد هوا فروزیدن شمع باشد روا

شرح و بازنویسی ساده

بخش 470 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).