شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 472 از 993

متن اصلی

مران جای را داشتندی چنان که مر مکه را تازیان این زمان بدان خانه شد شاه یزدان پرست فرود آمد از جایگاه نشست ببست آن در آفرین خانه را نماند اندرو خویش و بیگانه را بپوشید جامهٔ پرستش پلاس خرد را چنان کرد باید سپاس بیفگند یاره فرو هشت موی سوی روشن دادگر کرد روی همی بود سی سال خورشید را برینسان پرستید باید خدای نیایش همی کرد خورشید را چنان بوده بد راه جمشید را چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر که هم فر او داشت و بخت پدر به سر بر نهاد آن پدر داده تاج که زیبنده باشد بر آزاده تاج منم گفت یزدان پرستنده شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه بدان داد ما را کلاه بزرگ که بیرون کنیم از رم میش گرگ سوی راه یزدان بیازیم چنگ بر آزاده گیتی نداریم تنگ چو آیین شاهان بجای آوریم بدان را به دین خدای آوریم یکی داد گسترد کز داد اوی ابا گرگ میش آب خوردی به جوی پس آن دختر نامور قیصرا که ناهید بد نام آن دخترا کتایونش خواندی گرانمایه شاه دو فرزندش آمد چو تابنده ماه یکی نامور فرخ اسفندیار شه کارزاری نبرده سوار پشوتن دگر گرد شمشیر زن شه نامبردار لشکرشکن چو گشتی بران شاه نو راست شد فریدون دیگر همی خواست شد گزیدش بدادند شاهان همه نشستن دل نیک خواهان همه مگر شاه ارجاسپ توران خدای که دیوان بدندی به پیشش به پای گزیتش نپذرفت و نشنید پند اگر پند نشنید زو دید بند وزو بستدی نیز هر سال باژ چرا داد باید به هامال باژ چو یک چند سالان برآمد برین درختی پدید آمد اندر زمین در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ درختی گشن بود بسیار شاخ همه برگ وی پند و بارش خرد کسی کو خرد پرورد کی مرد خجسته پی و نام او زردهشت که آهرمن بدکنش را بکشت به شاه کیان گفت پیغمبرم سوی تو خرد رهنمون آورم جهان آفرین گفت بپذیر دین نگه کن برین آسمان و زمین که بی خاک و آبش برآورده ام نگه کن بدو تاش چون کرده ام نگر تا تواند چنین کرد کس مگر من که هستم جهاندار و بس گر ایدونک دانی که من کردم این مرا خواند باید جهان آفرین ز گوینده بپذیر به دین اوی بیاموز ازو راه و آیین اوی نگر تا چه گوید بران کار کن خرد برگزین این جهان خوار کن بیاموز آیین و دین بهی که بی دین ناخوب باشد مهی چو بشنید ازو شاه به دین به پذیرفت ازو راه و آیین به نبرده برادرش فرخ زریر کجا ژنده پیل آوریدی به زیر ز شاهان شه پیر گشته به بلخ جهان بر دل ریش او گشته تلخ شده زار و بیمار و بی هوش و توش به نزدیک او زهر مانند نوش سران و بزرگان و هر مهتران پزشکان دانا و ناموران بر آن جادوی چارها ساختند نه سود آمد از هرچ انداختند پس این زردهشت پیمبرش گفت کزو دین ایزد نشاید نهفت که چون دین پذیرد ز روز نخست شود رسته از درد و گردد درست شهنشاه و زین پس زریر سوار همه دین پذیرنده از شهریار همه سوی شاه زمین آمدند ببستند کشتی به دین آمدند پدید آمد آن فره ایزدی برفت از دل بد سگالان بدی پر از نور مینو ببد دخمه ها وز آلودگی پاک شد تخمه ها پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه فرستاد هرسو به کشور سپاه پراگنده اندر جهان موبدان نهاد از بر آذران گنبدان نخست آذر مهربرزین نهاد به کشمر نگر تا چه آیین نهاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 472 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).