شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 473 از 993

متن اصلی

یکی سرو آزاده بود از بهشت به پیش در آذر آن را بکشت نبشتی بر زاد سرو سهی که پذرفت گشتاسپ دین بهی گوا کرد مر سرو آزاد را چنین گستراند خرد داد را چو چندی برآمد برین سالیان مران سرو استبر گشتش میان چنان گشت آزاد سرو بلند که برگرد او برنگشتی کمند چو بسیار برگشت و بسیار شاخ بکرد از بر او یکی خوب کاخ چهل رش به بالا و پهنا چهل نکرد از بنه اندرو آب و گل دو ایوان برآورد از زر پاک زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک برو بر نگارید جمشید را پرستنده مر ماه و خورشید را فریدونش را نیز با گاوسار بفرمود کردن برانجا نگار همه مهتران را بر آن جا نگاشت نگر تا چنان کامگاری که داشت چو نیکو شد آن نامور کاخ زر به دیوارها بر نشانده گهر به گردش یکی باره کرد آهنین نشست اندرو کرد شاه زمین فرستاد هرسو به کشور پیام که چون سرو کشمر به گیتی کدام ز مینو فرستاد زی من خدای مرا گفت زینجا به مینو گرای کنون هرک این پند من بشنوید پیاده سوی سرو کشمر روید بگیرید پند ار دهد زردهشت به سوی بت چین بدارید پشت به برز و فر شاه ایرانیان ببندید کشتی همه بر میان در آیین پیشینیان منگرید برین سایهٔ سروبن بگذرید سوی گنبد آذر آرید روی به فرمان پیغمبر راست گوی پراگنده فرمانش اندر جهان سوی نامداران و سوی مهان همه نامداران به فرمان اوی سوی سرو کشمر نهادند روی پرستشکده گشت زان سان که پشت ببست اندرو دیو را زردهشت بهشتیش خوان ار ندانی همی چرا سرو کشمرش خوانی همی چراکش نخوانی نهال بهشت که شاه کیانش به کشمر بکشت چو چندی برآمد برین روزگار خجسته ببود اختر شهریار به شاه کیان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد هژیر که تو باژ بدهی به سالار چین نه اندر خور دین ما باشد این نباشم برین نیز همداستان که شاهان ما درگه باستان به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو برین روزگار گذشته بتاو پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیز نفرمایمش دادن این باژ چیز پس آگاه شد نره دیوی ازین هم اندرز زمان شد سوی شاه چین بدو گفت کای شهریار جهان جهان یکسره پیش تو چون کهان به جای آوریدند فرمان تو نتابد کسی سر ز پیمان تو مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه که آرد همی سوی ترکان سپاه برد آشکارا همه دشمنی ابا تو چنو کرد یارد منی چو ارجاسپ بشنید گفتار دیو فرود آمد از گاه گیهان خدیو از اندوه او سست و بیمار شد دل و جان او پر ز تیمار شد تگینان لشکرش را پیش خواند شنیده سخن پیش ایشان براند بدانید گفتا کز ایران زمین بشد فره و دانش و پاک دین یکی جادو آمد به دین آوری به ایران به دعوی پیغمبری همی گوید از آسمان آمدم ز نزد خدای جهان آمدم خداوند را دیدم اندر بهشت من این زند و استا همه زو نوشت بدوزخ درون دیدم آهرمنا نیارستمش گشت پیرامنا گروگر فرستادم از بهر دین بیارای گفتا به دانش زمین سرنامداران ایران سپاه گرانمایه فرزند لهراسپ شاه که گشتاسپ خوانندش ایرانیان ببست او یکی کشتی بر میان برادرش نیز آن سوار دلیر سپهدار ایران که نامش زریر همه پیش آن دین پژوه آمدند ازان پیر جادو ستوه آمدند گرفتند ازو سربسر دین اوی جهان شد پر از راه و آیین اوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 473 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).