شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 476 از 993

متن اصلی

نوشتند نامه به ارجاسپ زشت هم اندر خور آن کجا او نوشت زریز سپهبد گرفتش به دست چنان هم گشاده ببردش نبست سوی شاه برد و برو بر بخواند جهانجوی گشتاسپ خیره بماند ز دانا سپهبد زریر سوار ز جاماسپ و ز فرخ اسفندیار ببست و نوشت اندرو نام خویش فرستادگان را همه خواند پیش بگیرید گفت این و زی او برید نگر زین سپس راه را نسپرید که گر نیستی اندر استا و زند فرستاده را زینهار از گزند ازین خواب بیدارتان کردمی همان زنده بر دارتان کردمی چنین تا بدانستی آن گرگسار که گردن نیازد ابا شهریار بینداخت نامه بگفتا روید مرین را سوی ترک جادو برید بگویید هوشت فراز آمدست به خون و به خاکت نیاز آمدست زده باد گردنت خسته میان به خاک اندرون ریخته استخوان درین ماه ار ایدونک خواهد خدای بپوشم به رزم آهنینه قبای به توران زمین اندر آرم سپاه کنم کشور گرگساران تباه سخن چون بسر برد شاه زمین سیه پیل را خواند و کرد آفرین سپردش بدو گفت بردارشان از ایران به آن مرز بگذارشان فرستادگان سپهدار چین ز پیش جهانجوی شاه زمین برفتند هر دو شده خاکسار جهاندارشان رانده و کرده خوار از ایران فرخ به خلخ شدند ولیکن به خلخ نه فرخ شدند چو از دور دیدند ایوان شاه زده بر سر او درفش سیاه فرود آمدند از چمنده ستور شکسته دل و چشمها گشته کور پیاده برفتند تا پیش اوی سیه شان شده جامه و زرد روی بدادندش آن نامهٔ شهریار سرآهنگ مردان نیزه گزار دبیرش مران نامه را برگشاد بخواندش بران شاه جادو نژاد نوشته دران نامهٔ شهریار ز گردان و مردان نیزه گزار پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه نگهبان گیتی سزاوار گاه فرسته فرستاد زی او خدای همه مهتران پیش او بر به پای زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ کجا پیکرش پیکر پیر گرگ زده سر ز آیین و دین بهی گزینه ره کوری و ابلهی رسید آن نوشته فرومایه وار که بنوشته بودی سوی شهریار شنیدیم و دید آن سخنها کجا نبودی تو مر گفتنش را سزا نه پوشیدنی و نه بنمودنی نه افگندنی و نه پیسودنی چنان گفته بودی که من تا دو ماه سوی کشور خرم آرم سپاه نه دو ماه باید ز تو نی چهار کجا من بیایم چو شیر شکار تو بر خویشتن بر میفزای رنج که ما بر گشادیم درهای رنج بیارم ز گردان هزاران هزار همه کار دیده همه نیزه دار همه ایرجی زاده و پهلوی نه افراسیابی و نه یبغوی همه شاه چهر و همه ماه روی همه سرو بالا همه راست گوی همه از در پادشاهی و گاه همه از در گنج و گاه و کلاه جهانشان بفرسوده با رنج و ناز همه شیرگیر و همه سرفراز همه نیزه داران شمشیر زن همه باره انگیز و لشکر شکن چو دانند کم کوس بر پیل بست سم اسپ ایشان کند کوه پست ازیشان دو گرد گزیده سوار زریر سپهدار و اسفندیار چو ایشان بپوشند ز آهن قبای به خورشید و ماه اندرآرند پای چو بر گردن آرند رخشنده گرز همی تابد از گرزشان فر و برز چو ایشان بباشند پیش سپاه ترا کرد باید بدیشان نگاه به خورشید مانند با تاج و تخت همی تابد از نیزه شان فر و بخت چنینم گوانند و اسپهبدان گزین و پسندیدهٔ موبدان تو سیحون مینبار و جیحون به مشک که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک چنان بردوانند باره بر آب که تاری شود چشمهٔ آفتاب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 476 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).