شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 479 از 993

متن اصلی

به پیش اندر آید گرفته کمند نشسته بر اسفندیاری سمند ابا جوشن زر درخشان چو ماه بدو اندرون خیره گشته سپاه بگیرد ز گردان لشکر هزار ببندد فرستد بر شهریار به هر سو کجا بنهد آن شاه روی همی راند از خون بدخواه جوی نه استد کس آن پهلوان شاه را ستوه آورد شاه خرگاه را پس افگنده بیند بزرگ اردشیر سیه گشته رخسار و تن چون زریر بگرید برو زار و گردد نژند برانگیزد اسفندیاری سمند به خاقان نهد روی پر خشم و تیز تو گویی ندیدست هرگز گریز چو اندر میان بیند ارجاسپ را ستایش کند شاه گشتاسپ را صف دشمنان سر بسر بردرد ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد همی خواند او زند زردشت را به یزدان نهاده کیی پشت را سرانجام گردد برو تیره بخت بریده کندش آن نکو تاج و تخت بیاید یکی نام او بیدرفش به سرنیزه دارد درفش بنفش نیارد شدن پیش گرد گزین نشیند به راه وی اندر کمین باستد بران راه چون پیل مست یکی تیغ زهر آب داده به دست چو شاه جهان بازگردد ز رزم گرفته جهان را و کشته گرزم بیندازد آن ترک تیری بروی نیارد شدن آشکارا بروی پس از دست آن بیدرفش پلید شود شاه آزادگان ناپدید به ترکان برد باره و زین اوی بخواهد پسرت آن زمان کین اوی پس آن لشکر نامدار بزرگ به دشمن درافتد چو شیر سترگ همی تازند این بر آن آن برین ز خون یلان سرخ گردد زمین یلان را بباشد همه روی زرد چو لرزه برافتد به مردان مرد برآید به خورشید گرد سپاه نبیند کس از گرد تاریک راه فروغ سر نیزه و تیر و تیغ بتابد چنان چون ستاره ز میغ وزان زخم مردان کجا می زنند و بر یکدگر بر همی افگند همه خسته و کشته بر یکدگر پسر بر پدر بر پدر بر پسر وزان ناله و زاری خستگان به بند اندر آیند نابستگان شود کشته چندان ز هر سو سپاه که از خونشان پر شود رزمگاه پس آن بیدرفش پلید و سترگ به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ همان تیغ زهر آب داده به دست همی تازد او باره چون پیل مست به دست وی اندر فراوان سپاه تبه گردد از برگزینان شاه بیاید پس آن فرخ اسفندیار سپاه از پس پشت و یزدانش یار ابر بیدرفش افگند اسپ تیز برو جامه پر خون و دل پر ستیز مر او را یکی تیغ هندی زند ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند بگیرد پس آن آهنین گرز را بتاباند آن فره و برز را به یک حمله از جایشان بگسلد چو بگسستشان بر زمین کی هلد بنوک سر نیزه شان بر چند کندشان تبه پاک و بپراگند گریزد سرانجام سالار چین از اسفندیار آن گو بافرین به ترکان نهد روی بگریخته شکسته سپر نیزها ریخته بیابان گذارد به اندک سپاه شود شاه پیروز و دشمن تباه بدان ای گزیده شه خسروان که من هرچ گفتم نباشد جز آن نباشد ازین یک سخن بیش و کم تو زین پس مکن روی بر من دژم که من آنچ گفتم نگفتم مگر به فرمانت ای شاه پیروزگر وزان کم بپرسید فرخنده شاه ازین ژرف دریا و تاریک راه ندیدم که بر شاه بنهفتمی وگرنه من این راز کی گفتمی چو شاه جهاندار بشنید راز بران گوشهٔ تخت خسپید باز ز دستش بیفتاد زرینه گرز تو گفتی برفتش همی فر و برز به روی اندر افتاد و بیهوش گشت نگفتش سخن نیز و خاموش گشت چو با هوش آمد جهان شهریار فرود آمد از تخت و بگریست زار چه باید مرا گفت شاهی و گاه که روزم همی گشت خواهد سیاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 479 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).