شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 48 از 993

متن اصلی

یکی گفت زیشان که ای سر و بن نگر تا نداند کسی این سخن اگر جادویی باید آموختن به بند و فسون چشمها دوختن بپریم با مرغ و جادو شویم بپوییم و در چاره آهو شویم مگر شاه را نزد ماه آوریم به نزدیک او پایگاه آوریم لب سرخ رودابه پرخنده کرد رخان معصفر سوی بنده کرد که این گفته را گر شوی کاربند درختی برومند کاری بلند که هر روز یاقوت بار آورد برش تازیان بر کنار آورد پرستنده برخاست از پیش اوی بدان چاره بی چاره بنهاد روی به دیبای رومی بیاراستند سر زلف برگل بپیراستند برفتند هر پنج تا رودبار ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار مه فرودین وسر سال بود لب رود لشکرگه زال بود همی گل چدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار نگه کرد دستان ز تخت بلند بپرسید کاین گل پرستان کیند چنین گفت گوینده با پهلوان که از کاخ مهراب روشن روان پرستندگان را سوی گلستان فرستد همی ماه کابلستان به نزد پری چهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال پیاده همی رفت جویان شکار خشیشار دید اندر آن رودبار کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد به دست جهان پهلوان در نهاد نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب یکی تیره بنداخت اندر شتاب ز پروازش آورد گردان فرود چکان خون و وشی شده آب رود بترک آنگهی گفت زان سو گذر بیاور تو آن مرغ افگنده پر به کشتی گذر کرد ترک سترگ خرامید نزد پرستنده ترک پرستنده پرسید کای پهلوان سخن گوی و بگشای شیرین زبان که این شیر بازو گو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن که بگشاد زین گونه تیر از کمان چه سنجد به پیش اندرش بدگمان ندیدیم زیبنده تر زین سوار به تیر و کمان بر چنین کامگار پری روی دندان به لب برنهاد مکن گفت ازین گونه از شاه یاد شه نیمروزست فرزند سام که دستانش خوانند شاهان به نام بگردد جهان گر بگردد سوار ازین سان نبیند یکی نامدار پرستنده با کودک ماه روی بخندید و گفتش که چندین مگوی که ماهیست مهراب را در سرای به یک سر ز شاه تو برتر بپای به بالای ساج است و همرنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشک تاج دو نرگس دژم و دو ابرو به خم ستون دو ابرو چو سیمین قلم دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقهٔ پای بند دو جادوش پر خواب و پرآب روی پر از لاله رخسار و پر مشک موی نفس را مگر بر لبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست پرستندگان هر یکی آشکار همی کرد وصف رخ آن نگار بدین چاره تا آن لب لعل فام کند آشنا با لب پور سام چنین گفت با بندگان خوب چهر که با ماه خوبست رخشنده مهر ولیکن به گفتن مگر روی نیست بود کاب را ره بدین جوی نیست دلاور که پرهیز جوید ز جفت بماند بسانی اندر نهفت بدان تاش دختر نباشد ز بن نباید شنیدنش ننگ سخن چنین گفت مر جفت را باز نر چو بر خایه بنشست و گسترد پر کزین خایه گر مایه بیرون کنم ز پشت پدر خایه بیرون کنم ازیشان چو برگشت خندان غلام بپرسید از و نامور پور سام که با تو چه گفت آن که خندان شدی گشاده لب و سیم دندان شدی بگفت آنچه بشنید با پهلوان ز شادی دل پهلوان شد جوان چنین گفت با ریدک ماه روی که رو مر پرستندگان را بگوی که از گلستان یک زمان مگذرید مگر با گل از باغ گوهر برید درم خواست و دینار و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربفت پنج

شرح و بازنویسی ساده

بخش 48 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).