شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 481 از 993

متن اصلی

به زین بر نشستند هر دو سپاه همی دید زان کوه گشتاسپ شاه چو از کوه دید آن شه بافرین کجا برنشستند گردان به زین سیه رنگ بهزاد را پیش خواست تو گفتی که بیستونست راست برو بر فگندند برگستوان برو بر نشست آن شه خسروان چو هر دو برابر فرود آمدند ابر پیل بر نای رویین زدند یکی رزمگاهی بیاراستند یلان هم نبردان همی خواستند بکردند یک تیرباران نخست بسان تگرگ بهاران درست بشد آفتاب از جهان ناپدید چه داند کسی کان شگفتی ندید بپوشیده شد چشمهٔ آفتاب ز پیکانهاشان درفشان چو آب تو گفتی جهان ابر دارد همی وزان ابر الماس بارد همی وزان گرزداران و نیزه وران همی تاختند آن برین این بران هوازی جهان بود شبگون شده زمین سربسر پاک گلگون شده بیامد نخست آن سوار هژیر پس شهریار جهان اردشیر به آوردگه رفت نیزه به دست تو گفتی مگر طوس اسپهبدست برین سان همی گشت پیش سپاه نبود آگه از بخش خورشید و ماه بیامد یکی ناوکش بر میان گذارنده شد بر سلیح کیان ز بور اندر افتاد خسرو نگون تن پاکش آلوده شد پر ز خون دریغ آن نکو روی همرنگ ماه که بازش ندید آن خردمند شاه بیامد بر شاه شیر اورمزد کجا زو گرفتی شهنشاه پزد ز پیش اندر آمد به دشت اندرا به زهر آب داده یکی خنجرا خروشی برآورد برسان شیر که آورد خواهد ژیان گور زیر ابر کین آن شاهزاده سوار بکشت از سواران دشمن هزار به هنگامهٔ بازگشتن ز جنگ که روی زمین گشته بد لاله رنگ بیامد یکی تیرش اندر قفا شد آن خسرو شاهزاده فنا بیامد پسش باز شیدسپ شاه که مانندهٔ شاه بد همچو ماه یکی دیزه ای بر نشسته چو نیل به تگ همچو آهو به تن همچو پیل به آوردگه گشت و نیزه بگاشت چو لختی بگردید نیزه بداشت کدامست گفتا کهرم سترگ کجا پیکرش پیکر پیر گرگ بیامد یکی دیو گفتا منم که با گرسنه شیر دندان زنم به نیزه بگشتند هر دو چو باد بزد ترک را نیزهٔ شاهزاد ز باره در آورد و ببرید سر به خاک اندر افگنده زرین کمر همی گشت بر پیش گردان چین بسان یکی کوه بر پشت زین همانا چنو نیز دیده ندید ز خوبی کجا بود چشمش رسید یکی ترک تیری برو برگماشت ز پشتش سر تیر بیرون گذاشت دریغ آن شه پروریده به ناز بشد روی او باب نادیده باز بیامد سر سروران سپاه پسر تهم جاماسپ دستور شاه نبرده سواری گرامیش نام به مانندهٔ پور دستان سام یکی چرمه ای برنشسته سمند یکی گام زن بارهٔ بی گزند چمانندهٔ چرمهٔ نونده جوان یکی کوه پارست گوی روان به پیش صف چینیان ایستاد خداوند بهزاد را کرد یاد کدامست گفت از شما شیردل که آید سوی نیزهٔ جان گسل کجا باشد آن جادوی خویش کام کجا خواست نام و هزارانش نام برفت آن زمان پیش او نامخواست تو گفتی که همچو ستونست راست بگشتند هر دو سوار هژیر به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر گرامی گوی بود با زور شیر نتابید با او سوار دلیر گرفت از گرامی نبرده دریغ گرامی کفش بود برنده تیغ گرامی خرامید با خشم تیز دل از کینهٔ کشتگان پر ستیز میان صف دشمن اندر فتاد پس از دامن کوه برخاست باد سپاه از دو رو بر هم آویختند و گرد از دو لشکر برانگیختند بدان شورش اندر میان سپاه ازان زخم گردان و گرد سیاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 481 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).