شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 482 از 993

متن اصلی

بیفتاد از دست ایرانیان درفش فروزندهٔ کاویان گرامی بدید آن درفش چو نیل که افگنده بودند از پشت پیل فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک بیفشاند از خاک و بسترد پاک چو او را بدیدند گردان چین که آن نیزهٔ نامدار گزین ازان خاک برداشت و بسترد و برد به گردش گرفتند مردان گرد ز هر سو به گردش همی تاختند به شمشیر دستش بینداختند درفش فریدون به دندان گرفت همی زد به یک دست گرز ای شگفت سرانجام کارش بکشتند زار بران گرم خاکش فگندند خوار دریغ آن نبرده سوار هژبر که بازش ندید آن خردمند پیر بیامد هم آنگاه بستور شیر نبرده کیان زاده پور زریر بکشت او ازان دشمنان بی شمار که آویخت اندر بد روزگار سرانجام برگشت پیروز و شاد به پیش پدر باز شد و ایستاد بیامد پس آن برگزیده سوار پس شهریار جهان نیوزار به زیر اندرون تیزرو شولکی که نبود چنان از هزاران یکی بیامد بران تیره آوردگاه به آواز گفت ای گزیده سپاه کدامست مرد از شما نامدار جهاندیده و گرد و نیزه گزار که پیش من آیند نیزه به دست که امروز در پیش مرد آمدست سواران چین پیش او تاختند برافگندنش را همی ساختند سوار جهانجوی مرد دلیر چو پیل دژآگاه و چون نره شیر همی گشت بر گرد مردان چین تو گفتی همی بر نوردد زمین بکشت از گوان جهان شست مرد دران تاختنها به گرز نبرد سرانجامش آمد یکی تیر چرخ چنان آمده بودش از چرخ برخ بیفتاد زان شولک خوب رنگ بمرد و نرست اینت فرجام جنگ دریغ آن سوار گرانمایه نیز که افگنده شد رایگان بر نه چیز که همچون پدر بود و همتای اوی دریغ آن نکو روی و بالای اوی چو کشته شد آن نامبرده سوار ز گردان به گردش هزاران هزار بهر گوشه ای بر هم آویختند ز روی زمین گرد انگیختند برآمد برین رزم کردن دو هفت کزیشان سواری زمانی نخفت زمینها پر از کشته و خسته شد سراپرده ها نیز بربسته شد در و دشتها شد همه لاله گون به دشت و بیابان همی رفت خون چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه که بد می توانست رفتن به راه دو هفته برآمد برین کارزار که هزمان همی تیره تر گشت کار به پیش اندر آمد نبرده زریر سمندی بزرگ اندر آورده زیر به لشکرگه دشمن اندر فتاد چو اندر گیا آتش و تیز باد همی کشت زیشان همی خوابنید مر او را نه استاد هرکش بدید چو ارجاسپ دانست کان پورشاه سپه را همی کرد خواهد تباه بدان لشکر خویش آواز داد که چونین همی داد خواهید داد دو هفته برآمد برین بر درنگ نبینم همی روی فرجام جنگ بکردند گردان گشتاسپ شاه بسی نامداران لشکر تباه کنون اندر آمد میانه زریر چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر بکشت او همه پاک مردان من سرافراز گردان و ترکان من یکی چاره باید سگالیدنا و گرنه ره ترک مالیدنا برین گر بماند زمانی چنین نه ایتاش ماند نه خلخ نه چین کدامست مرد از شما نام خواه که آید پدید از میان سپاه یکی ترگ داری خرامد به پیش خنیده کند در جهان نام خویش هران کز میان باره انگیزند بگرداندش پشت و بگریزند من او را دهم دختر خویش را سپارم بدو لشکر خویش را سپاهش ندادند پاسوخ باز بترسیده بد لشکر سرفراز چو شیر اندرافتاد و چون پیل مست همی کشت زیشان همی کرد پست همی کوفتشان هر سوی زیر پای سپهدار ایران فرخنده رای

شرح و بازنویسی ساده

بخش 482 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).