شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 485 از 993

متن اصلی

بپرسید ازو راه فرزند خرد سوی بابکش راه بنمود گرد فگندست گفتا میان سپاه به نزدیکی آن درفش سیاه برو زود کانجا فتادست اوی مگر باز بینیش یک بار روی پس آن شاهزاده برانگیخت بور همی کشت گرد و همی کرد شور بدان تاختن تا بر او رسید چو او را بدان خاک کشته بدید بدیدش مر او را چو نزدیک شد جهان فروزانش تاریک شد برفتش دل و هوش وز پشت زین فگند از برش خویشتن بر زمین همی گفت کای ماه تابان من چراغ دل و دیده و جان من بران رنج و سختی بپروردیم کنون چون برفتی بکه اسپردیم ترا تا سپه داد لهراسپ شاه و گشتاسپ را داد تخت و کلاه همی لشکر و کشور آراستی همی رزم را به آرزو خواستی کنون کت به گیتی برافروخت نام شدی کشته و نارسیده به کام شوم زی برادرت فرخنده شاه فرود آی گویمش از خوب گاه که از تو نه این بد سزاوار اوی برو کینش از دشمنان بازجوی زمانی برین سان همی بود دیر پس آن باره را اندر آورد زیر همی رفت با بانگ تا نزد شاه که بنشسته بود از بر رزمگاه شه خسروان گفت کای جان باب چرا کردی این دیدگان پر ز آب کیان زاده گفت ای جهانگیر شاه نبینی که بابم شد اکنون تباه پس آنگاه گفت ای جهانگیر شاه برو کینهٔ باب من بازخواه بماندست بابم بران خاک خشک سیه ریش او پروریده به مشک چواز پور بشنید شاه این سخن سیاهش ببد روز روشن ز بن جهان بر جهانجوی تاریک شد تن پیل واریش باریک شد بیارید گفتا سیاه مرا نبردی قبا و کلاه مرا که امروز من از پی کین اوی برانم ازین دشمنان خون به جوی یکی آتش انگیزم اندر جهان کزانجا به کیوان رسد دود آن چو گردان بدیدند کز رزمگاه ازان تیره آوردگاه سپاه که خسرو بسیچید آراستن همی رفت خواهد به کین خواستن نباشیم گفتند همداستان که شاهنشه آن کدخدای جهان به رزم اندر آید به کین خواستن چرا باید این لشکر آراستن گرانمایه دستور گفتش به شاه نبایدت رفتن بدان رزمگاه به بستور ده بارهٔ برنشست مر او را سوی رزم دشمن فرست که او آورد باز کین پدر ازان کش تو باز آوری خوب تر بدو داد پس شاه بهزاد را سپه جوشن و خود پولاد را پس شاه کشته میان را ببست سیه رنگ بهزاد را برنشست خرامید تا رزمگاه سپاه نشسته بران خوب رنگ سیاه به پیش صف دشمنان ایستاد همی برکشید از جگر سرد باد منم گفت بستور پور زریر پذیره نیاید مرا نره شیر کجا باشد آن جادوی بیدرفش که بردست آن جمشیدی درفش چو پاسخ ندادند آزاد را برانگیخت شبرنگ بهزاد را بکشت از تگینان لشکر بسی پذیره نیامد مر او را کسی وزان سوی دیگر گو اسفندیار همی کشتشان بی مر و بی شمار چو سالار چین دید بستور را کیان زاده آن پهلوان پور را به لشکر بگفت این که شاید بدن کزین سان همی نیزه داند زدن بکشت از تگینان من بی شمار مگر گشت زنده زریر سوار که نزد من آمد زریر از نخست برین سان همی تاخت باره درست کجا رفت آن بیدرفش گزین هم اکنون سوی منش خوانید هین بخواندند و آمد دمان بیدرفش گرفته به دست آن درفش بنفش نشسته بران بارهٔ خسروی بپوشیده آن جوشن پهلوی خرامید تا پیش لشکر ز شاه نگهبان مرز و نگهبان گاه گرفته همان تیغ زهر آبدار که افگنده بد آن زریر سوار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 485 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).