شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 486 از 993

متن اصلی

بگشتند هر دو به ژوپین و تیر سر جاودان ترک و پور زریر پس آگاه کردند زان کارزار پس شاه را فرخ اسفندیار همی تاختش تا بدیشان رسید سر جاودان چون مر او را بدید برافگند اسپ از میان نبرد بدانست کش بر سر افتاد مرد بینداخت آن زهر خورده به روی مگر کس کند زشت رخشنده روی نیامد برو تیغ زهر آبدار گرفتش همان تیغ شاه استوار زدش پهلوانی یکی بر جگر چنان کز دگر سو برون کرد سر چو آهو ز باره در افتاد و مرد بدید از کیان زادگان دستبرد فرود آمد از باره اسفندیار سلیح زریر آن گزیده سوار ازان جادوی پیر بیرون کشید سرش را ز نیمه تن اندر برید نکو رنگ بارهٔ زریر و درفش ببرد و سر بی هنر بیدرفش سپاه کیان بانگ برداشتند همی نعره از ابر بگذاشتند که پیروز شد شاه و دشمن فگند بشد بازآورد اسپ سمند شد آن شاهزاده سوار دلیر سوی شاه برد آن سمند زریر سر پیر جادوش بنهاد پیش کشنده بکشت اینت آیین و کیش چو بازآورید آن گرانمایه کین بر اسپ زریری برافگند زین خرامید تازان به آوردگاه به سه بهره کرد آن کیانی سپاه ازان سه یکی را به بستور داد دگر آن سپهدار فرخ نژاد دگر بهره را بر برادر سپرد بزرگان ایران و مردان گرد سیم بهره را سوی خود بازداشت که چون ابر غرنده آواز داشت چو بستور فرخنده و پاک تن دگر فرش آورد شمشیر زن بهم ایستادند از پیش اوی که لشکر شکستن بدی کیش اوی همیدون ببستند پیمان برین که گر تیغ دشمن بدرد زمین نگردیم یک تن ازین جنگ باز نداریم زین بدکنان چنگ باز بر اسپان بکردند تنگ استوار برفتند یکدل سوی کارزار چو ایشان فگندند اسپ از میان گوان و جوانان ایرانیان همه یکسر از جای برخاستند جهان را به جوشن بیاراستند ازیشان بکشتند چندان سپاه کزان تنگ شد جای آوردگاه چنان خون همی رفت بر کوه و دشت کزان آسیاها به خون بربگشت چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش ابا نامداران و مردان خویش گو گردکش نیزه اندر نهاد بران گردگیران یبغو نژاد همی دوختشان سینه ها باز پشت چنان تا همه سرکشان را بکشت چو دانست خاقان که ماندند بس نیارد شدن پیش او هیچ کس سپه جنب جنبان شد و کار گشت همی بود تا روز اندر گدشت همانگاه اندر گریغ اوفتاد بشد رویش اندر بیابان نهاد پس اندر نهادند ایرانیان بدان بی مره لشکر چینیان بکشتند زیشان به هر سو بسی نبخشودشان ای شگفتی کسی چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت همی آید از هر سوی تیغ تفت همه سرکشانشان پیاده شدند به پیش گو اسفندیار آمدند کمانچای چاچی بینداختند قبای نبردی برون آختند به زاریش گفتند گر شهریار دهد بندگان را به جان زینهار بدین اندر آییم و خواهش کنیم همه آذران را نیایش کنیم ازیشان چو بشنید اسفندیار به جان و به تن دادشان زینهار بران لشگر گشن آواز داد گو نامبردار فرخ نژاد که این نامداران ایرانیان بگردید زین لشکر چینیان کنون کاین سپاه عدو گشت پست ازین سهم و کشتن بدارید دست که بس زاروارند و بیچاره وار دهدی این سگان را به جان زینهار بدارید دست از گرفتن کنون مبندید کس را مریزید خون متازید و این کشتگان مسپرید بگردید و این خستگان بشمرید مگیریدشان بهر جان زریر بر اسپان جنگی مپایید دیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 486 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).