شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 489 از 993

متن اصلی

جهانجوی گفت این سخن چیست باز خداوند این راز که وین چه راز کیان شاه را گفت کای راست گوی چنین راز گفتن کنون نیست روی سر شهریاران تهی کرد جای فریبنده را گفت نزد من آی بگوی این همه سر بسر پیش من نهان چیست زان اژدها کیش من گرزم بد آهوش گفت از خرد نباید جز آن چیز کاندر خورد مرا شاه کرد از جهان بی نیاز سزد گر ندارم بد از شاه باز ندارم من از شاه خود باز پند وگر چه مرا او را نیاد پسند که گر راز گویمش و او نشنود به از راز کردنش پنهان شود بدان ای شهنشاه کاسفندیار بسیچد همی رزم را روی کار بسی لشکر آمد به نزدیک اوی جهانی سوی او نهادست روی بر آنست اکنون که بندد ترا به شاهی همی بد پسندد ترا تراگر به دست آورید و ببست کند مر جهان را همه زیردست تو دانی که آنست اسفندیار که اورا به رزم اندرون نیست یار چو حلقه کرد آن کمند بتاب پذیره نیارد شدن آفتاب کنون از شنیده بگفتمت راست تو به دان کنون رای و فرمان تراست چو با شاه ایران گرزم این براند گو نامبردار خیره بماند چنین گفت هرگز که دید این شگفت دژم گشت وز پور کینه گرفت نخورد ایچ می نیز و رامش نکرد ابی بزم بنشست با باد سرد از اندیشگان نامد آن شبش خواب ز اسفندیارش گرفته شتاب چو از کوهساران سپیده دمید فروغ ستاره ببد ناپدید بخواند آن جهاندیده جاماسپ را کجا بیش دیدست لهراسپ را بدو گفت شو پیش اسفندیار بخوان و مر او را به ره باش یار بگویش که برخیز و نزد من آی چو نامه بخوانی به ره بر میپای که کاری بزرگست پیش اندرا تو پایی همی این همه کشورا یکی کار اکنون همی بایدا که بی تو چنین کار برنایدا نوشته نوشتش یکی استوار که این نامور فرخ اسفندیار فرستادم این پیر جاماسپ را که دستور بد شاه لهراسپ را چو او را ببینی میان را ببند ابا او بیا بر ستور نوند اگر خفته ای زود برجه به پای وگر خود بپایی زمانی مپای خردمند شد نامهٔ شاه برد به تازنده کوه و بیابان سپرد بدان روزگار اندر اسفندیار به دشت اندرون بد ز بهر شکار ازان دشت آواز کردش کسی که جاماسپ را کرد خسرو گسی چو آن بانگ بشنید آمد شگفت بپیچید و خندیدن اندر گرفت پسر بود او را گزیده چهار همه رزم جوی و همه نیزه دار یکی نام بهمن دوم مهرنوش سیم نام او بد دلافروز طوش چهارم بدش نام نوشاذرا نهادی کجا گنبد آذرا به شاه جهان گفت بهمن پسر که تا جاودان سبز بادات سر یکی ژرف خنده بخندید شاه نیابم همی اندرین هیچ راه بدو گفت پورا بدین روزگار کس آید مرا از در شهریار که آواز بشنیدم از ناگهان بترسم که از گفتهٔ بی رهان ز من خسرو آزار دارد همی دلش از رهی بار دارد همی گرانمایه فرزند گفتا چرا چه کردی تو با خسرو کشورا سر شهریارانش گفت ای پسر ندانم گناهی به جای پدر مگر آنک تا دین بیاموختم همی در جهان آتش افروختم جهان ویژه کردم به برنده تیغ چرا داد از من دل شاه میغ همانا دل دیو بفریفتست که بر کشتن من بیاشیفتست همی تا بدین اندرون بود شاه پدید آمد از دور گرد سیاه چراغ جهان بود دستور شاه فرستادهٔ شاه زی پور شاه چو از دور دیدش ز کهسار گرد بدانست کامد فرستاده مرد پذیره شدش گرد فرزند شاه همی بود تا او بیامد ز راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 489 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).