شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 49 از 993

متن اصلی

بفرمود کاین نزد ایشان برید کسی را مگوئید و پنهان برید نباید شدن شان سوی کاخ باز بدان تا پیامی فرستم براز برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج بدیشان سپردند زر و گهر پیام جهان پهلوان زال زر پرستنده با ماه دیدار گفت که هرگز نماند سخن در نهفت مگر آنکه باشد میان دو تن سه تن نانهانست و چار انجمن بگوی ای خردمند پاکیزه رای سخن گر به رازست با ما سرای پرستنده گفتند یک با دگر که آمد به دام اندرون شیر نر کنون کار رودابه و کام زال به جای آمد و این بود نیک فال بیامد سیه چشم گنجور شاه که بود اندر آن کار دستور شاه سخن هر چه بشنید از آن دلنواز همی گفت پیش سپهبد به راز سپهبد خرامید تا گلستان بر امید خورشید کابلستان پری روی گلرخ بتان طراز برفتند و بردند پیشش نماز سپهبد بپرسید ازیشان سخن ز بالا و دیدار آن سرو بن ز گفتار و دیدار و رای و خرد بدان تا به خوی وی اندر خورد بگویید با من یکایک سخن به کژی نگر نفگنید ایچ بن اگر راستی تان بود گفت وگوی به نزدیک من تان بود آبروی وگر هیچ کژی گمانی برم به زیر پی پیلتان بسپرم رخ لاله رخ گشت چون سندروس به پیش سپهبد زمین داد بوس چنین گفت کز مادر اندر جهان نزاید کس اندر میان مهان به دیدار سام و به بالای او به پاکی دل و دانش و رای او دگر چون تو ای پهلوان دلیر بدین برز بالا و بازوی شیر همی می چکد گویی از روی تو عبیرست گویی مگر بوی تو سه دیگر چو رودابهٔ ماه روی یکی سرو سیمست با رنگ و بوی ز سر تا به پایش گلست وسمن به سرو سهی بر سهیل یمن از آن گنبد سیم سر بر زمین فرو هشته بر گل کمند از کمین به مشک و به عنبر سرش بافته به یاقوت و زمرد تنش تافته سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگندست گویی گره بر گره ده انگشت برسان سیمین قلم برو کرده از غالیه صدرقم بت آرای چون او نبیند بچین برو ماه و پروین کنند آفرین سپهبد پرستنده را گفت گرم سخنهای شیرین به آوای نرم که اکنون چه چارست با من بگوی یکی راه جستن به نزدیک اوی که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست پرستنده گفتا چو فرمان دهی گذاریم تا کاخ سرو سهی ز فرخنده رای جهان پهلوان ز گفتار و دیدار روشن روان فریبیم و گوییم هر گونه ای میان اندرون نیست واژونه ای سرمشک بویش به دام آوریم لبش زی لب پور سام آوریم خرامد مگر پهلوان با کمند به نزدیک دیوار کاخ بلند کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره برفتند خوبان و برگشت زال دلش گشت با کام و شادی همال رسیدند خوبان به درگاه کاخ به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ که بی گه ز درگاه بیرون شوید شگفت آیدم تا شما چون شوید بتان پاسخش را بیاراستند به تنگی دل از جای برخاستند که امروز روزی دگر گونه نیست به راه گلان دیو واژونه نیست بهار آمد ازگلستان گل چنیم ز روی زمین شاخ سنبل چنیم نگهبان در گفت کامروز کار نباید گرفتن بدان هم شمار که زال سپهبد بکابل نبود سراپردهٔ شاه زابل نبود نبینید کز کاخ کابل خدای به زین اندر آرد بشبگیر پای اگرتان ببیند چنین گل بدست کند بر زمین تان هم آنگاه پست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 49 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).