شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 491 از 993

متن اصلی

دران انجمن کس به خواهش زبان نجنبید بر شهریار جهان ببستند او را سر و دست و پای به پیش جهاندار گیهان خدای چنانش ببستند پای استوار که هرکش همی دید بگریست زار چو کردند زنجیر در گردنش بفرمود بسته به در بردنش بیارید گفتا یکی پیل نر دونده پرنده چو مرغی به پر فراز آوریدند پیلی چو نیل مر او را ببستند بر پشت پیل چو بردندش از پیش فرخ پدر دو دیده پر از آب و رخساره تر فرستاده سوی دژ گنبدان گرفته پس و پیش اسپهبدان پر از درد بردند بر کوهسار ستون آوریدند ز آهن چهار به کرده ستونها بزرگ آهنین سر اندر هوا و بن اندر زمین مر او را برانجا ببستند سخت ز تختش بیفگند و برگشت بخت نگهبان او کرد پس اند مرد گو پهلوان زاده با داغ و درد بدان تنگی اندر همی زیستی زمان تا زمان زار بگریستی برآمد بسی روزگاری بدوی که خسرو سوی سیستان کرد روی که آنجا کند زنده و استا روا کند موبدان را بدانجا گوا جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه پذیره شدش پهلوان سپاه شه نیمروز آنک رستمش نام سوار جهاندیده همتای سام ابا پیر دستان که بودش پدر ابا مهتران و گزینان در به شادی پذیره شدندش به راه ازو شادمان گشت فرخنده شاه به زاولش بردند مهمان خویش همه بنده وار ایستادند پیش وزو زند و کشتی بیاموختند ببستند و آذر برافروختند برآمد برین میهمانی دو سال همی خورد گشتاسپ با پور زال به هرجا کجا شهریاران بدند ازان کار گشتاسپ آگه شدند که او مر سو پهلوان را ببست تن پیل وارش به آهن بخست به زاولستان شد به پیغمبری که نفرین کند بر بت آزری بگشتند یکسر ز فرمان شاه بهم برشکستند پیمان شاه چو آگاهی آمد به بهمن که شاه ببستست آن شیر را بی گناه نبرده گزینان اسفندیار ازانجا برفتند تیماردار همی داشتند از سپه دست باز پس اندر گرفتند راه دراز به پیش گو اسفندیار آمدند کیان زادگان شیروار آمدند پدر را به رامش همی داشتند به زندانش تنها بنگذاشتند پس آگاهی آمد به سالار چین که شاه از گمان اندرآمد به کین برآشفت خسرو به اسفندیار به زندان و بندش فرستاد خوار خود از بلخ زی زابلستان کشید بیابان گذارید و سیحون بدید به زاول نشستست مهمان زال برین روزگاران برآمد دو سال به بلخ اندرونست لهراسپ شاه نماندست از ایرانیان و سپاه مگر هفتصد مرد آتش پرست هه پیش آذر برآورده دست جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس از آهنگ داران همینند بس مگر پاسبانان کاخ همای هلا زود برخیز و چندین مپای مهان را همه خواند شاه چگل ابر جنگ لهراسپشان داد دل بدانید گفتا که گشتاسپ شاه سوی نیمروز او سپردست راه به زاول نشستست با لشکرش سواری نه اندر همه کشورش کنونست هنگام کین خواستن بباید بسیچید و آراستن پسرش آن گرانمایه اسفندیار به بند گران اندرست استوار کدامست مردی پژوهنده راز که پیماید این ژرف راه دراز نراند به راه ایچ و بی ره رود ز ایران هراسان و آگه رود یکی جادوی بود نامش ستوه گذارنده راه و نهفته پژوه منم گفت آهسته و نامجوی چه باید ترا هرچ باید بگوی شه چینش گفتا به ایران خرام نگهبان آتش ببین تا کدام پژوهندهٔ راز پیمود راه به بلخ گزین شد که بد گاه شاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 491 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).