شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 493 از 993

متن اصلی

من اکنون ز خلخ به اندک زمان بیایم دمادم چو باد دمان بخوانم سپاه پراگنده را برافشانم این گنج آگنده را بدو گفت کهرم که فرمان کنم ز فرمان تو رامش جان کنم چو خورشید تیغ از میان برکشید سپاه شب تیره شد ناپدید بیاورد کهرم ز توران سپاه جهان گشت چون روی زنگی سیاه چو آمد بران مرز بگشاد دست کسی را که بد پیش آذرپرست چو ترکان رسیدند نزدیک بلخ گشاده زبان را به گفتار تلخ ز کهرم چو لهراسپ آگاه شد غمی گشت و با رنج همراه شد به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار توانا و دانا و پاینده ای خداوند خورشید تابنده ای نگهدار دین و تن و هوش من همان نیروی جان وگر توش من که من بنده بر دست ایشان تباه نگردم توی پشت و فریادخواه به بلخ اندرون نامداری نبود وزان گرزداران سواری نبود بیامد ز بازار مردی هزار چنانچون بود از در کارزار چو توران سپاه اندر آمد به تنگ بپوشید لهراسپ خفتان جنگ ز جای پرستش به آوردگاه بیامد به سر بر کیانی کلاه به پیری بغرید چون پیل مست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست به هر حمله ای جادوی زان سران سپردی زمین را به گرز گران همی گفت هرکس که این نامدار نباشد جز از گرد اسفندیار به هر سو که باره برانگیختی همی خاک با خون برآمیختی هرانکس که آواز او یافتی به تنش اندرون زهره بشکافتی به ترکان چنین گفت کهرم که چنگ میازید با او یکایک به جنگ بکوشید و اندر میانش آورید خروش هژبر ژیان آورید برآمد چکاچاک زخم تبر خروش سواران پرخاشخر چو لهراسپ اندر میانه بماند به بیچارگی نام یزدان بخواند ز پیری و از تابش آفتاب غمی گشت و بخت اندر آمد به خواب جهاندیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست به خاک اندر آمد سر تاجدار برو انجمن شد فراوان سوار بکردند چاک آهن بر و جوشنش به شمشیر شد پاره پاره تنش همی نوسواریش پنداشتند چو خود از سر شاه برداشتند رخی لعل دیدند و کافور موی از آهن سیاه آن بهشتیش روی بماندند یکسر ازو در شگفت که این پیر شمشیر چون برگرفت کزین گونه اسفندیار آمدی سپه را برین دشت کار آمدی بدین اندکی ما چرا آمدیم هیم بی گله در چرا آمدیم به ترکان چنین گفت کهرم که کار همین بودمان رنج در کارزار که این نامور شاه لهراسپ است که پورش جهاندار گشتاسپ است جهاندار با فر یزدان بود همه کار او رزم و میدان بود جز این نیز کاین خود پرستنده بود دل از تاخ وز تخت برکنده بود کنون پشت گشتاسپ زو شد تهی بپیچد ز دیهیم شاهنشهی از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه نهادند سر سوی آتشکده بران کاخ و ایوان زر آژده همه زند و استش همی سوختند چه پرمایه تر بود برتوختند از ایرانیان بود هشتاد مرد زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد همه پیش آتش بکشتندشان ره بندگی بر نوشتندشان ز خونشان بمرد آتش زرد هشت ندانم جزا جایشان جز بهشت زنی بود گشتاسپ را هوشمند خردمند وز بد زبانش به بند ز آخر چمان باره ای برنشست به کردار ترکان میان را ببست از ایران ره سیستان برگرفت ازان کارها مانده اندر شگفت نخفتی به منزل چو برداشتی دو روزه به یک روزه بگذاشتی چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد به آگاهی درد لهراسپ شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 493 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).