شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 498 از 993

متن اصلی

بدو گفت کای شاه پرخاشجوی ترا این گزند از که آمد به روی کزو کین تو باز خواهم به جنگ اگر شیر جنگیست او گر پلنگ چنین داد پاسخ که ای پهلوان ز گشتاسپم من خلیده روان چو پای ترا او نکردی به بند ز ترکان بما نامدی این گزند همان شاه لهراسپ با پیر سر همه بلخ ازو گشت زیر و زبر ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید ندیدست هرگز کسی نه شنید بدرد من اکنون تو خرسند باش به گیتی درخت برومند باش که من رفتنی ام به دیگر سرای تو باید که باشی همیشه به جای چو رفتم ز گیتی مرا یاددار به ببخش روان مرا شاددار تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید بادی و روشن روان بگفت این و رخسارگان کرد زرد شد آن نامور شاه فرشیدورد بزد دست بر جامه اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار همی گفت کای پاک برتر خدای به نیکی تو باشی مرا رهنمای که پیش آورم کین فرشیدورد برانگیزم از رود وز کوه گرد بریزم ز تن خون ارجاسپ را شکیبا کنم جان لهراسپ را برادرش را مرده بر زین نهاد دلی پر ز کینه لبی پر ز باد ز هامون بیامد به کوه بلند برادرش بسته بر اسپ سمند همی گفت کاکنون چه سازم ترا یکی دخمه چون برفرازم ترا نه چیزست با من نه سیم و نه زر نه خشت و نه آب و نه دیوارگر به زیر درختی که بد سایه دار نهادش بدان جایگه نامدار برآهیخت خفتان جنگ از تنش کفن کرد دستار و پیراهنش وزانجا بیامد بدان جایگاه کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه بسی مرد ز ایرانیان کشته دید شده خاک و ریگ از جهان ناپدید همی زار بگریست بر کشتگان پر از درد دل شد ازان خستگان به جایی کجا کرده بودند رزم به چشم آمدش زرد روی گرزم به نزدیک او اسپش افگنده بود برو خاک چندی پراگنده بود چنین گفت با کشته اسفندیار که ای مرد نادان بد روزگار نگه کن که دانای ایران چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن و دوست دانش نکوست براندیشد آنکس که دانا بود به کاری که بر وی توانا بود ز چیزی که افتد بران ناتوان به جستنش رنجه ندارد روان از ایران همی جای من خواستی برافگندی اندر جهان کاستی ببردی ازین پادشاهی فروغ همی چاره جستی بگفت دروغ بدین رزم خونی که شد ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته وزان دشت گریان سراندر کشید به انبوه گردان ترکان رسید سپه دید بر هفت فرسنگ دشت کزیشان همی آسمان تیره گشت یکی کنده کرده به گرد اندرون به پهنای پرتاب تیری فزون ز کنده به صد چاره اندر گذشت عنان را نهاده بران سوی دشت طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد همی گشت بر گرد دشت نبرد برآهیخت شمشیر و اندر نهاد همی کرد از رزم گشتاسپ یاد بیفگند زیشان فراوان به راه وزان جایگه رفت نزدیک شاه برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن روان ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود تیره کرد بد آید به مردم ز کردار بد بد آید به روی بد از کار بد پذیرفتم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان که چون من شوم شاد و پیروزبخت سپارم ترا کشور و تاج و تخت پرستش بهی برکنم زین جهان سپارم ترا تاج و تخت مهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 498 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).