شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 500 از 993

متن اصلی

بیاراست بر میمنه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش چو گردوی جنگی بر میسره بیامد چو خور پیش برج بره به پیش سپاه آمد اسفندیار به زین اندرون گرزهٔ گاوسار به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود روانش پر از کین لهراسپ بود وزان روی ارجاسپ صف برکشید ستاره همی روی دریا ندید ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشته پر پرنیانی درفش بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس سوی راستش کهرم و بوق و کوس سوی میسره نام شاه چگل که در جنگ ازو خواستی شیر دل برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد گو اسفندیار چو ارجاسپ دید آن سپاه گران گزیده سواران نیزه روان بیامد یکی تند بالا گزید به هر سوی لشکر همی بنگرید ازان پس بفرمود تا ساروان هیون آورد پیش ده کاروان چنین گفت با نامداران براز که این کار گردد به مابر دراز نیاید پدیدار پیروزئی نکو رفتنی گر دل افروزئی خود و ویژگان بر هیونان مست بسازیم باهستگی راه جست چو اسفندیار از میان دو صف چو پیل ژیان بر لب آورده کف همی گشت برسان گردان سپهر به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر تو گفتی همه دشت بالای اوست روانش همی در نگنجد به پوست خروش آمد و نالهٔ کرنای برفتند گردان لشکر ز جای تو گفتی ز خون بوم دریا شدست ز خنجر هوا چون ثریا شدست گران شد رکیب یل اسفندیار بغرید با گرزهٔ گاوسار بیفشارد بر گرز پولاد مشت ز قلب سپه گرد سیصد بکشت چنین گفت کز کین فرشیدورد ز دریا برانگیزم امروز گرد ازان پس سوی میمنه حمله برد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد صد و شست گرد از دلیران بکشت چو کهرم چنان دید بنمود پشت چنین گفت کاین کین خون نیاست کزو شاه را دل پر از کیمیاست عنان را بپیچید بر میسره زمین شد چو دریای خون یکسره بکشت از دلیران صد و شصت و پنج همه نامداران با تاج و گنج چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندر گذشت چو ارجاسپ آن دید با گرگسار چنین گفت کز لشکر بی شمار همه کشته شد هرک جنگی بدند به پیش صف اندر درنگی بدند ندانم تو خامش چرا مانده ای چنین داستانها چرا رانده ای ز گفتار او تیز شد گرگسار بیامد به پیش صف کارزار گرفته کمان کیانی به چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ چو نزدیک شد راند اندر کمان بزد بر بر و سینهٔ پهلوان ز زین اندر آویخت اسفندیار بدان تا گمانی برد گرگسار که آن تیر بگذشت بر جوشنش بخست آن کیانی بر روشنش یکی تیغ الماس گون برکشید همی خواست از تن سرش را برید بترسید اسفندیار از گزند ز فتراک بگشاد پیچان کمند به نام جهان آفرین کردگار بینداخت بر گردن گرگسار به بند اندر آمد سر و گردنش بخاک اندر افگند لرزان تنش دو دست از پس پشت بستش چو سنگ گره زد به گردن برش پالهنگ به لشکرگه آوردش از پیش صف کشان و ز خون بر لب آورده کف فرستاد بدخواه را نزد شاه به دست همایون زرین کلاه چنین گفت کاین را به پرده سرای ببند و به کشتن مکن هیچ رای کنون تا کرا بد دهد کردگار که پیروز گردد ازین کارزار وزان جایگه شد به آوردگاه به جنگ اندر آورد یکسر سپاه برانگیختند آتش کارزار هوا تیره گون شد ز گرد سوار چو ارجاسپ پیکار زان گونه دید ز غم پست گشت و دلش بردمید به جنگاوران گفت کهرم کجاست درفشش نه پیداست بر دست راست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 500 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).