شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 504 از 993

متن اصلی

چو آمد سپاه و پشوتن فراز بدیدند یل را به جای نماز بماندند زان کار گردان شگفت سپه یکسر اندیشه اندر گرفت که این گرگ خوانیم گر پیل مست که جاوید باد این دل و تیغ و دست که بی فره اورنگ شاهی مباد بزرگی و رسم سپاهی مباد برفتند گردان فرخنده رای برابر کشیدند پرده سرای غم آمد همه بهرهٔ گرگسار ز گرگان جنگی و اسفندیار یکی خوان زرین بیاراستند خورشها بخوردند و می خواستند بفرمود تا بسته را پیش اوی ببردند لرزان و پرآب روی سه جام میش داد و پرسش گرفت که اکنون چه گویی چه بینم شگفت چنین گفت با نامور گرگسار که ای نامور شیردل شهریار دگر منزلت شیری آید به جنگ که با جنگ او برنتابد نهنگ عقاب دلاور بران راه شیر نپرد وگر چند باشد دلیر بخندید روشن دل اسفندیار بدو گفت کای ترک ناسازگار ببینی تو فردا که با نره شیر چگونه شوم من به جنگش دلیر چو تاریک شد شب بفرمود شاه ازان جایگاه اندر آمد سپاه شب تیره لشکر همی راندند بروبر همی آفرین خواندند چو خورشید زان چادر لاژورد یکی مطرفی کرد دیبای زرد سپهبد به جای دلیران رسید به هامون و پرخاش شیران رسید پشوتن بفرمود تا رفت پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش بدو گفت کاین لشکر سرافراز سپردم ترا من شدم رزمساز بیامد چو با شیر نزدیک شد چهان بر دل شیر تاریک شد یکی بود نر و دگر ماده شیر برفتند پرخاشجوی و دلیر چو نر اندرآمد یکی تیغ زد ببد ریگ زیرش بسان بسد ز سر تا میانش به دو نیم گشت دل شیر ماده پر از بیم گشت چو جفتش برآشفت و آمد فراز یکی تیغ زد بر سرش رزمساز به ریگ اندر افگند غلتان سرش ز خون لعل شد دست و جنگی برش به آب اندر آمد سر و تن بشست نگهدار جز پاک یزدان نجست چنین گفت کای داور داد و پاک به دستم ددان راتو کردی هلاک هم اندر زمان لشکر آنجا رسید پشوتن سر و یال شیران بدید بر اسفندیار آفرین خواندند ورا نامدار زمین خواندند وزانجا بیامد کی رهنمای به نزدیک خرگاه و پرده سرای نهادند خوان و خورشهای نغز بیاورد سالار پاکیزه مغز بفرمود تا پیش او گرگسار بیامد بداندیش و بد روزگار سه جام می لعل فامش بداد چو آهرمن از جام می گشت شاد بدو گفت کای مرد بدبخت خوار که فردا چه پیش آورد روزگار بدو گفت کای شاه برتر منش ز تو دور بادا بد بدکنش چو آتش به پیکار بشتافتی چنین بر بلاها گذر یافتی ندانی که فردا چه آیدت پیش ببخشای بر بخت بیدار خویش از ایدر چو فردا به منزل رسی یکی کار پیش است ازین یک بسی یکی اژدها پیشت آید دژم که ماهی برآرد ز دریا به دم همی آتش افروزد از کام اوی یکی کوه خاراست اندام اوی ازین راه گر بازگردی رواست روانت برین پند من بر گواست دریغت نیاید همی خویشتن سپاهی شده زین نشان انجمن چنین داد پاسخ که ای بدنشان به بندت همی برد خواهم کشان ببینی که از چنگ من اژدها ز شمشیر تیزم نیابد رها بفرمود تا درگران آورند سزاوار چوب گران آورند یکی نغز گردون چوبین بساخت به گرد اندرش تیغها در نشاخت به سر بر یکی گرد صندوق نغز بیاراست آن درگر پاک مغز به صندوق در مرد دیهیم جوی دو اسپ گرانمایه بست اندر اوی نشست آزمون را به صندوق شاه زمانی همی راند اسپان به راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 504 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).