شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 506 از 993

متن اصلی

شب تیره لشکر همی راند شاه چو خورشید بفروخت زرین کلاه چو یاقوت شد روی برج بره بخندید روی زمین یکسره سپه را همه بر پشوتن سپرد یکی جام زرین پر از می ببرد یکی ساخته نیز تنبور خواست همی رزم پیش آمدش سور خواست یکی بیشه ای دید همچون بهشت تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت ندید از درخت اندرو آفتاب به هر جای بر چشمه ای چون گلاب فرود آمد از بارگی چون سزید ز بیشه لب چشمه ای برگزید یکی جام زرین به کف برنهاد چو دانست کز می دلش گشت شاد همانگاه تنبور را برگرفت سراییدن و ناله اندر گرفت همی گفت بداختر اسفندیار که هرگز نبیند می و میگسار نبیند جز از شیر و نر اژدها ز چنگ بلاها نیابد رها نیابد همی زین جهان بهره ای به دیدار فرخ پری چهره ای بیابم ز یزدان همی کام دل مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل به بالا چو سرو و چو خورشید روی فروهشته از مشک تا پای موی زن جادو آواز اسفندیار چو بشنید شد چون گل اندر بهار چنین گفت کامد هژبری به دام ابا چامه و رود و پر کرده جام پر آژنگ رویی بی آیین و زشت بدان تیرگی جادویها نوشت بسان یکی ترک شد خوب روی چو دیبای چینی رخ از مشک موی بیامد به نزدیک اسفندیار نشست از بر سبزه و جویبار جهانجوی چون روی او را بدید سرود و می و رود برتر کشید چنین گفت کای دادگر یک خدای به کوه و بیابان توی رهنمای بجستم هم اکنون پری چهره ای به تن شهره ای زو مرا بهره ای بداد آفرینندهٔ داد و راد مرا پاک جام و پرستنده داد یکی جام پر بادهٔ مشک بوی بدو داد تا لعل گرددش روی یکی نغز پولاد زنجیر داشت نهان کرده از جادو آژیر داشت به بازوش در بسته بد زردهشت بگشتاسپ آورده بود از بهشت بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار بینداخت زنجیر در گردنش بران سان که نیرو ببرد از تنش زن جادو از خویشتن شیر کرد جهانجوی آهنگ شمشیر کرد بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردی بلند بیارای زان سان که هستی رخت به شمشیر یازم کنون پاسخت به زنجیر شد گنده پیری تباه سر و موی چون برف و رنگی سیاه یکی تیز خنجر بزد بر سرش مبادا که بینی سرش گر برش چو جادو بمرد آسمان تیره گشت بران سان که چشم اندران خیره گشت یکی باد و گردی برآمد سیاه بپوشید دیدار خورشید و ماه به بالا برآمد جهانجوی مرد چو رعد خروشان یکی نعره کرد پشوتن بیامد همی با سپاه چنین گفت کای نامبردار شاه نه با زخم تو پای دارد نهنگ نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ به گیتی بماناد یل سرفراز جهان را به مهر تو بادا نیاز یکی آتش از تارک گرگسار برآمد ز پیکار اسفندیار جهانجوی پیش جهان آفرین بمالید چندی رخ اندر زمین بران بیشه اندر سراپرده زد نهادند خوانی چنانچون سزد به دژخیم فرمود پس شهریار که آرند بدبخت را بسته خوار ببردند پیش یل اسفندیار چو دیدار او دید پس شهریار سه جام می خسروانیش داد ببد گرگسار از می لعل شاد بدو گفت کای ترک برگشته بخت سر پیر جادو ببین از درخت که گفتی که لشکر به دریا برد سر خویش را بر ثریا برد دگر منزل اکنون چه بینم شگفت کزین جادو اندازه باید گرفت چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای پیل جنگی گه کارزار بدین منزلت کار دشوارتر گراینده تر باش و بیدارتر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 506 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).