شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 508 از 993

متن اصلی

نه گرز و کمان یاد آید نه تیغ نه بیند ره جنگ و راه گریغ به بالای یک نیزه برف آیدت بدو روز شادی شگرف آیدت بمانی تو با لشکر نامدار به برف اندر ای فرخ اسفندیار اگر بازگردی نباشد شگفت ز گفتار من کین نباید گرفت همی ویژه در خون لشکر شوی به تندی و بدرایی و بدخوی مرا این درستست کز باد سخت بریزد بران مرز بار درخت ازان پس که اندر بیابان رسی یکی منزل آید به فرسنگ سی همه ریگ تفتست گر خاک و شخ برو نگذرد مرغ و مور و ملخ نبینی به جایی یکی قطره آب زمینش همی جوشد از آفتاب نه بر خاک او شیر یابد گذر نه اندر هوا کرگس تیزپر نه بر شخ و ریگش بروید گیا زمینش روان ریگ چون توتیا برانی برین گونه فرسنگ چل نه با اسپ تاو و نه با مرد دل وزانجا به رویین دژ آید سپاه ببینی یک مایه ور جایگاه زمینش به کام نیاز اندر است وگر باره با مه به راز اندر است بشد بامش از ابر بارنده تر که بد نامش از ابر برنده تر ز بیرون نیابد خورش چارپای ز لشکر نماند سواری به جای از ایران و توران اگر صدهزار بیایند گردان خنجرگزار نشینند صد سال گرداندرش همی تیرباران کنند از برش فراوان همانست و کمتر همان چو حلقه ست بر در بد بدگمان چو ایرانیان این بد از گرگسار شنیدند و گشتند با درد یار بگفتند کای شاه آزادمرد بگرد بال تا توانی مگرد اگر گرگسار این سخنها که گفت چنین است این خود نماند نهفت بدین جایگه مرگ را آمدیم نه فرسودن ترگ را آمدیم چنین راه دشوار بگذاشتی بلای دد و دام برداشتی کس از نامداران و شاهان گرد چنین رنجها برنیارد شمرد که پیش تو آمد بدین هفتخوان برین بر جهان آفرین را بخوان چو پیروزگر بازگردی به راه به دل شاد و خرم شوی نزد شاه به راهی دگر گر شوی کینه ساز همه شهر توران برندت نماز بدین سان که گوید همی گرگسار تن خویش را خوارمایه مدار ازان پس که پیروز گشتیم و شاد نباید سر خویش دادن به باد چو بشنید این گونه زیشان سخن شد آن تازه رویش ز گردان کهن شما گفت از ایران به پند آمدید نه از بهر نام بلند آمدید کجاآن همه خلعت و پند شاه کمرهای زرین و تخت و کلاه کجا آن همه عهد و سوگند و بند به یزدان و آن اختر سودمند که اکنون چنین سست شد پایتان به ره بر پراگنده شد رایتان شما بازگردید پیروز و شاد مرا کام جز رزم جستن مباد به گفتار این دیو ناسازگار چنین سرکشیدید از کارزار از ایران نخواهم برین رزم کس پسر با برادر مرا یار بس جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست به مردی نباید کسی همرهم اگر جان ستانم وگر جان دهم به دشمن نمایم هنر هرچ هست ز مردی و پیروزی و زور دست بیابید هم بی گمان آگهی ازین نامور فر شاهنشهی که با دژ چه کردم به دستان و زور به نام خداوند کیوان و هور چو ایرانیان برگشادند چشم بدیدند چهر ورا پر ز خشم برفتند پوزش کنان نزد شاه که گر شاه بیند ببخشد گناه فدای تو بادا تن و جان ما برین بود تا بود پیمان ما ز بهر تن شاه غمخواره ایم نه از کوشش و جنگ بیچاره ایم ز ما تا بود زنده یک نامدار نپیچیم یک تن سر از کارزار سپهبد چو بشنید زیشان سخن بپیچید زان گفتهای کهن به ایرانیان آفرین کرد و گفت که هرگز نماند هنر در نهفت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 508 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).