شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 51 از 993

متن اصلی

به حلقه درآمد سر کنگره برآمد ز بن تا به سر یکسره چو بر بام آن باره بنشست باز برآمد پری روی و بردش نماز گرفت آن زمان دست دستان به دست برفتند هر دو به کردار مست فرود آمد از بام کاخ بلند به دست اندرون دست شاخ بلند سوی خانهٔ زرنگار آمدند بران مجلس شاهوار آمدند بهشتی بد آراسته پر ز نور پرستنده بر پای و بر پیش حور شگفت اندرو مانده بد زال زر برآن روی و آن موی و بالا و فر ابا یاره و طوق و با گوشوار ز دینار و گوهر چو باغ بهار دو رخساره چون لاله اندر سمن سر جعد زلفش شکن بر شکن همان زال با فر شاهنشهی نشسته بر ماه بر فرهی حمایل یکی دشنه اندر برش ز یاقوت سرخ افسری بر سرش همی بود بوس و کنار و نبید مگر شیر کو گور را نشکرید سپهبد چنین گفت با ماه روی که ای سرو سیمین بر و رنگ بوی منوچهر اگر بشنود داستان نباشد برین کار همداستان همان سام نیرم برآرد خروش ازین کار بر من شود او بجوش ولیکن نه پرمایه جانست و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم مگر کو دل سام و شاه زمین بشوید ز خشم و ز پیکار و کین جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من بدو گفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین که بر من نباشد کسی پادشا جهان آفرین بر زبانم گوا جز از پهلوان جهان زال زر که با تخت و تاجست وبا زیب و فر همی مهرشان هر زمان بیش بود خرد دور بود آرزو پیش بود چنین تا سپیده برآمد ز جای تبیره برآمد ز پرده سرای پس آن ماه را شید پدرود کرد بر خویش تار و برش پود کرد ز بالا کمند اندر افگند زال فرود آمد از کاخ فرخ همال چو خورشید تابان برآمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه برگرفتند راه سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرخ ردان به شادی بر پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند زبان تیز بگشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شادکام نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد چنین گفت کز داور راد و پاک دل ما پر امید و ترس است و باک به بخشایش امید و ترس از گناه به فرمانها ژرف کردن نگاه ستودن مراو را چنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نماینده راه بدویست گیهان خرم به پای همو داد و داور به هر دو سرای بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان جوان داردش گاه با رنگ و بوی گهش پیر بینی دژم کرده روی ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زمین نسپرد بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیاید پدید ز چرخ بلند اندر آمد سخن سراسر همین است گیتی ز بن زمانه به مردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانای اندر نهان و دیگر که مایه ز دین خدای ندیدم که ماندی جوان را بجای بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد بماند سترگ چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 51 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).