شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 512 از 993

متن اصلی

یکی مردم ای شاه بازارگان پدر ترک و مادر ز آزادگان ز توران به خرم به ایران برم وگر سوی دشت دلیران برم یکی کاروانی شتر با منست ز پوشیدنی جامه های نشست هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشنده ام هم خریدار جوی به بیرون دژ کاله بگذاشتم جهان در پناه تو پنداشتم اگر شاه بیند که این کاروان به دروازهٔ دژ کشد ساروان به بخت تو از هر بد ایمن شوم بدین سایهٔ مهر تو بغنوم چنین داد پاسخ که دل شاددار ز هر بد تن خویش آزاد دار نیازاردت کس به توران زمین همان گر گرایی به ماچین و چین بفرمود پس تا سرای فراخ به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ به رویین دژاندر مر او را دهند همه بارش از دشت بر سر نهند بسازد بران کلبه بازارگاه همی داردش ایمن اندر پناه برفتند و صندوقها را به پشت کشیدند و ماهار اشتر به مشت یکی مرد بخرد بپرسید و گفت که صندوق را چیست اندر نهفت کشنده بدو گفت ما هوش خویش نهادیم ناچار بر دوش خویش یکی کلبه برساخت اسفندیار بیاراست همچون گل اندر بهار ز هر سو فراوان خریدار خاست بران کلبه بر تیز بازار خاست ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت همی برد پیش اندرون نیکبخت بیامد ببوسید روی زمین بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین چنین گفت کاین مایه ور کاروان همی راندم تیز با ساروان بدو اندرون یاره و افسرست که شاه سرافراز را در خورست بگوید به گنجور تا خواسته ببیند همه کلبه آراسته اگر هیچ شایسته بیند به گنج بیارد همانا ندارد به رنج پذیرفتن از شهریار زمین ز بازارگان پوزش و آفرین بخندید ارجاسپ و بنواختش گرانمایه تر پایگه ساختش چه نامی بدو گفت خراد نام جهانجوی با رادی و شادکام به خراد گفت ای رد زاد مرد به رنجی همی گرد پوزش مگرد ز دربان نباید ترا بار خواست به نزد من آی آنگهی کت هواست ازان پس بپرسیدش از رنج راه ز ایران و توران و کار سپاه چنین داد پاسخ که من ماه پنج کشیدم به راه اندرون درد و رنج بدو گفت از کار اسفندیار به ایران خبر بود وز گرگسار چنین داد پاسخ که ای نیک خوی سخن راند زین هر کسی بارزوی یکی گفت کاسفندیار از پدر پرآزار گشت و بپیچید سر دگر گفت کو از دژ گنبدان سپه برد و شد بر ره هفتخوان که رزم آزماید به توران زمین بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین بخندید ارجاسپ گفت این سخن نگوید جهاندیده مرد کهن اگر کرکس آید سوی هفتخوان مرا اهرمن خوان و مردم مخوان چو بشنید جنگی زمین بوسه داد بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد در کلبه را نامور باز کرد ز بازارگان دژ پرآواز کرد همی بود چندی خرید و فروخت همی هرکسی چشم خود را بدوخت ز دینارگان یک درم بستدی همی این بران آن برین برزدی چو خورشید تابان ز گنبد بگشت خریدار بازار او در گذشت دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی غریوان و بر کفتها بر سبوی به نزدیک اسفندیار آمدند دو دیده تر و خاکسار آمدند چو اسفندیار آن شگفتی بدید دو رخ کرد از خواهران ناپدید شد از کار ایشان دلش پر ز بیم بپوشید رخ را به زیر گلیم برفتند هر دو به نزدیک اوی ز خون برنهاده به رخ بر دو جوی به خواهش گرفتند بیچارگان بران نامور مرد بازارگان بدو گفت خواهر که ای ساروان نخست از کجا راندی کاروان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 512 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).